سکوت کن،سکوت کن...سکوت حرف آخره

یکی از خوبی های گشتن در وبلاگ آدم هایی که سرشان به تنشان می ارزد این است که علاوه بر پست هایی که معمولا حرف های خوبی برای گفتن دارند،با لینک های خوبی هم مواجه می شوی که هر کدامشان را که باز کنی به دنیای جالب تری وارد می شوی.یکی از این وبلاگ ها برای من "خوابگرد" است.جایی که سید رضا شکراللهی،ویراستار نام آشنا، داشته هایش را با مخاطبانش به اشتراک می گذارد.البته پست های آقای شکراللهی معمولا کوتاه است و در مورد وقایع روز اجتماع می نویسند بیشتر تا اختصاصا از ادبیات.اما لینک های وبلاگشان خیلی خوب است و گاهی عجیب با روان من یکی بازی می کند.حالا می خواهد لینک دانلود تصنیف "در کوچه سار شب" استاد شجریان باشد که زمزمه ی این روزهایم شده،یا شرح چگونگی مقاومت و مردانگی بزرگی مثل "محمد نوری زاد".

 

 

دانلود در کوچه سار شب از آلبوم جام تهی

اما عکسی هست که بعد از دو ماه هنوز هم من درگیرش هستم.نمی دانم به این یکی از چه لینک و وبلاگی رسیدم،اما از همین جا از فرد منتشر کننده اش بابت فراموشی نامشان عذرخواهی می کنم.عکس متعلق به "احمد زید آبادی" ست که در مرخصی نوروزی اش در سیرجان در آغوش خواهرش است.خواهر در آغوش برادر گریه می کند و برادر می خندد. خنده ای که اصلا تلخی خنده های یک زندانی را ندارد!برعکس،خنده،خنده ی زندگی بخش و پر از شیرینی و تازگی ست.این خنده نشان می دهد که بزرگترین مبارزه در حال حاضر زندگی کردن است،در هر شرایطی.خنده های امثال زید آبادی و نوری زاد را دوست دارم.کسانی که حسرت گفتن یک آخ را به دل بازجوها و شکنجه گرانشان گذاشته اند. ازشان یاد می گیرم کمر راست کنم و محکم بایستم.

 

 


 

 

اما شعری تازه،در حوالی روزهایی که آرزوهای جمعی یک ملت پرپر شدند.

 

 

تاریک روشنای شفق در خون،حال و هوای صبح بهاری داشت

مردی که سرشکسته به دریا زد،در سر هوای موج سواری داشت

از روزهای خسته تر از خسته،خط زمان ممتد و پیوسته

چاقوی کند عمر که تا دسته،بر گردن من و تو فشاری داشت

مردی شبیه آنچه که هستم من،با چشم های قهوه ای روشن

با گل کنار پله ی راه آهن،راس همیشه با تو قراری داشت

یک شهر مهربان به غایت خوب،هر شب به رقص و شادی کوباکوب

آن گربه ی سیاه کنار جوب،رخت عزا برای قناری داشت

خانم به فکر پوشش آلامُد،آقا پی ِ دوندگی بیخود

آن روزها به شیر تجاوز شد،روباه قصد تاج گذاری داشت

باتوم فقط به جای مگس کش بود،تلویزیون برای خودش خوش بود

دعوا سر تقدس و چکش بود،پرچم سه رنگ گوشه کناری داشت

ما هی سرود و شعر و شعار از بر،کردیم و پوک ِ پوک شدیم از سر

با کرده های خود که شدیم آخر،اینجا بهشت رنگ اناری داشت

جمعی که با کاراکتر یک برده،تسلیم حرف های سراپرده

ما هم که مشت های گره کرده،اما خدا تفنگ شکاری داشت

 

 

پ.ن:گاهی اوقات سکوت کردن در مقابل رفتاری که حقت نیست هم بهت آرامش می دهد.

 

 

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا رجایی

گاهی خودم میام اینجا! شما که سیستم اطلاع رسانی ت رسما تعطیله! حتی وقتی از این شعرای خوب میذاری خیلی خوب بود و لذت بردم بی تعارف

رحمان بشردوست

سلام دوست شاعرم.ممنونم از حضور صمیمیت.شعر های اعتراضی همیشه در خوانش اول بسیار به ذهن مخاطب می نشیند،اماا با احترام به کل اثر،اوج کارت به اواسط شعر برمیگرده که زبان شعر با ترکیب واژه ها و مفاهیم کاملا همخوانی دارد و در هم می آمیزد.در هر حال لذت بردم.دست مریزاد تا دوباره ها...

صنم احمدزاده

مرسی

زهرا رجایی

وبلاگ «سگ لرزه های یک شک» با پستی تحت عنوان «همه چی دروغه جز پاکت سیگارم» با سه شعر سه حرف و سه پانوشت به روز شد: 1- ببین و بمیر ولی بیخود جوش نزن 2- همه چی دروغه جز شعری که کسی نسروده 3- حکما یه عده خوبن و بقیه بدن 4- همه چی دروغه حتی دروغه این دروغ 5- من حتی به خودم هم اعتراض می کنم 6- همه چی دروغه فقط تویی و خودت منتظرتان هستم...

معصومه ترک نژاد

آقای فلاح عزیز درود مثل همیشه عالی با یک داستان به روزم و منتظر نظرات ارزشمند شما پیروز باشید [گل]

حمیده محمدرضاپور

ریل شیشه ای باز هم به روزه اون هم بعد از مدتها با شعر . . . . . . . وفقط شعر منتظرنظراتتون هستم بااحترام

زهرا رجايي

وبلاگ «سگ لرزه های یک شک» با عشق و نکبت با دو شعر و... به روز شد که سوال کند: «چند می گیری گریه نکنی؟!» منتظرتان هستم...