رنسانس

فالگوش ها

من این اجازه را ندارم.نمی توانم مردمی که امیدهای یک سال آینده شان را در زمزمه های من جستجو می کنند را نا امید کنم.گیرم که دیگر این رسم ها وَر افتاده باشد،من چه می دانم که کی به اصل سنت های چهارشنبه سوری پایبند است و کی نیست.شاید هنوزعده ای باشند.مثلا همین پسرجوانی که آن پایین لب خیابان ایستاده و پشت کرده به پیاده رو.ازاین طبقه مشخص است که دارد به حرف های عابرین پشت سرش گوش می دهد.باآن طرزایستادنش شک ندارم که فالگوش ایستاده.پاهای سیخش را چنان هشتی بازگذاشته که تریلی اززیرش رد می شود.سرش را پایین انداخته و دراین چند دقیقه ای که توی نخش بودم بالا نیاورده ش.مطمئنم که چشمانش را بسته،بسته که راحت ترتمرکزکند تاحرف ها را دقیق تربشنود.

شاید فکرهای من احمقانه باشد،اما احمقانه ترازآن این است که بهم می گویند:" ای بابا،توی این سرو صدا و تیرو ترقه دیگرکی صدای تو را می شنود؟اصلا کی دیگرفالگوش وای میستد؟"

گیرم که دیگرهیچ کس فالگوش نایستد وآن چهارشنبه سوری های قدیمی را هم

نداشته باشیم،خود آدم چه می شود؟من برای خودم اصولی دارم و تحت هیچ شرایطی حاضرنیستم زیرپایشان بگذارم.حالا بقیه هرچه می خواهند بگویند.این ها  فقط بلدند حرف بزنند و آسمان ریسمان به هم ببافند.می گویند:"قدیم که این طورنبود،هی تق...تق...تق، فالگوش وای میستادند ببینند سال دیگربرایشان خوش یُمن است یا نه!می رفتند قاشق زنی،دورهم جمع می شدند سیب زمینی آتشی می خوردند.آتش بازی شان هم که این طورنبود،چهارتا بوته ی خار یا یک حصیری چیزی آتش می زدند و از روش می پریدند که بگویند سرخی تو ازمن،زردی من ازتو،همین"

مردم فقط بلدند کاسه کوزه ها را سرعوض شدن زمانه بشکنند و خودشان را کنار بکشند.نیم ساعت پیش که مادرم مُرد دوباره حسی نزدیک به این را تجربه کردم نه دقیقا به همان مضمون،شاید درآن موقعیت فقط جرقه ای بوده برای یادآوری این مطلب.دکترنه یک کلمه مقدمه چینی کرد،نه لااقل ازاتاق آوردم بیرون!همان جا جلو چشمان من ملافه ی سفید را کشید روی صورت مادرم و با لحنی که سردی ازش می بارید یک کلمه گفت:"متاسفم".

مادرم عمرخودش را کرده بود.با آن بیماری سختی هم که این چند سال آخر را زمین گیرش کرد دیگرآمادگی هرچیزی را داشتم.اما بالاخره مادرم بود!هیچ دوست نداشتم این قدرراحت با مرگش برخورد کنند.حقم است که الان بزنم زیر گریه،شاید هم حق مادرم باشد که کسی برایش گریه کند،اما من این اجازه را ندارم.آن بیرون یک عده چشم به من دوخته اند.مدتی طولانی سرپا ایستاده اند و همه ی هوش وحواسشان را داده اند به صداهای اطرافشان تا وقتی من ازکنار- شان رد می شوم درکلامم بفهمند که سال بعد برایشان چه سالی ست.حالا من تنهایم و کسی نیست در راه باهاش حرف بزنم،که چه؟حرف نزدم.مگرنه اینکه گاهی اوقات چشم ها گفتنی های بیشتری دارند؟!

پرستارکه می آید داخل پشت می کنم بهش وطوری نشان می دهم انگاردارم از پنجره بیرون را تماشا می کنم.شرم دارم از اینکه  ناراحتی ام را بروزنمی دهم.آن پسرجوان  دارد می رود،حتما کارش تمام شده و به اندازه ی کافی شنیده،شاید هم برود معبری دیگرفالگوش بایستد.

پنجره را می بندم.صدای خیابان و تیرو ترقه ها آرام می شود.روی بخارپنجره

شاید ازسردلتنگی نام مادرم را می نویسم امازود پاکش می کنم.دیگروقت رفتن است.پایین که می رسم ازروی پله ها اول خیابان باران زده ی دم عید راازنظر می گذرانم و بعد یقه ی پالتوم را بالا می کشم و راه می افتم.صدای ترقه ها یک لحظه قطع نمی شود.جا به جا آتش های کوچکی روشن است که اطراف خیلی- هاشان حتی یک نفرهم نیست.گوشه ی خلوتی چند پسردبیرستانی آتشی درست کرده اند و به نوبت ازرویش می پرند:

-"سرخی تو ازمن،زردی من از تو"

-"سرخی تو ازمن،زردی من از تو"

-"سرخی تو ازمن،زردی من از تو"

پیرمرد مغازه داری آمده بیرون و بهشان می گوید:"بابا جان،جای این کارهای خطرناک بروید خانه هاتان،تلویزیون فیلم خوب گذاشته،جان وین.."‌‌

چه می داند که امروزکسی جان وین را تحویل نمی گیرد؟انگارپرت شده به جوانی خودش.به چهل سال پیش،سینماهای رادیوسیتی،کاپری،شهرقشنگ،هر چهارشنبه.جان وین،برت لنکستر.پل رودخانه ی کوای را ببینند و هاتاری.اما شرط می بندم خودش هم چهارشنبه سوری را نمی رفته فیلم ببیند.دیگرازشان دورشده ام.تا اینجا که خوب از پسش برآمده ام،ازاینجا به بعدش راهم می توانم فقط باید آرام مسیرم را بروم و خم به ابرو نیاورم.پیاده روها شلوغند،خیلی ها گوشه و کنارایستاده اند،شاید فالگوش ایستاده باشند.چه فرقی می کند؟من نبایداز اصول خودم تخطی کنم.اگرفقط یک نفرهم درمسیرمن فالگوش ایستاده باشد،من نباید امید همان یک نفررا ناامید کنم.چیزی درون جیبم می لرزد،دیگرتماس ها شروع شده که ازحال مادربا خبرشوند،اما من که نمی توانم اینجا خبرفوتش را بدهم!من فقط دارم به وظیفه ام عمل می کنم.اگرالان بهشان جواب بدهم شاید سال یک نفررا خراب کنم.خوب شد که فقط من بیمارستان بودم. احتمالا اگرکسان دیگری ازفامیل با من بودند، نمی - توانستند خودشان را نگه دارند و همه ی فالگوش ها را چه واقعا باشند وچه نه ناامید می کردند.خوب شد،گرچه من مسئول عمل خودم هستم و فکرمی کنم دارم خوب ازعهده اش برمی آیم،بگذاردیگران هرچه می- خواهند برای مادرم گریه کنند،اما من این اجازه را ندارم./حسین فلاح،عید90

/ 55 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام حیدری

ممنون حسین جان مرسی که مطلبم در جن و پری رو خوندی این روزا همه ش کامنت دارم که لینک مطلبت باز نمی شه! با سایت تماس گرفتم گفتن به خاطر حوادث جاری مطلب رو برداشتن! [افسوس] احتمالا دوباره در وبلاگم می ذارمش

میرزایی

سلام عزیز بروزم با 1ـ نقد مفصلی برای مجموعه ی تازه چاپ شده ی محمد نوروزی(مصرع ابرو) 2ـ لینک دانلود فایل پی دی اف کتاب سکسکه های یک مست(مجموعه شعر مرکّب) 3ـ خبر یک جشنواره 4ـ شعر تازه اما ساده از خودم . و ... وبلاگ های زیر نیز بروزند: همسرم آیدا دانشمندی:http://www.chashm-hayash.blogfa.com/ امیر نقی لو:http://mohamad-nor.blogfa.com/ وحید نجفی:http://vahid-najafy.blogfa.com/ محمد نوروزی: http://mohamad-nor.blogfa.com/ منتظر شما هستم ....

بنفشه زواره

درود وبلاگ شعر های بنفشه با سه کار سپید بروز است و بنفش نوشتی که به رنگ همین روزهایمان است و تشریف بیارید چون دعوتید نظر یادتون نره موفق باشید بدرود [گل]

آزادی

.... سخن از نسیم هزار آرزوی فریباست،.... بیایید به گلزار، به این نقطه اقبال، چو عشاق نوآموز، برآن نادره خورشید، قمروار بگردیم... با سلام. دوست گرامی، پس از مطالعه بیانیه، در مسابقه ادبی ویژه ادیبان و شاعران ( بهمراه جوایز نفیس ) شرکت کنید. لطفا به دوستان علاقمند و مستعد نیز اطلاع دهید تا در این فراخوان سراسری، سهیم باشند. منتظر حضور گرمتان هستیم. " ناز انگشتای بارون تو، باغم میکنه "

محمد دانشور

حسین جان سلام فکر کنم که خوب شده باشی و دیگه راست راست راه بری . آقا چشم زدی هوای اینجا رو . تا دیشب خوب بود و امروز سرد شد دیشب حسابی جای تو و الهام رو خالی کردم توی باله سنت پترزبورگ با قوی دریاچه . می بینمت به زودی