بلوطم را پس بده!

مگر شانس چند بار در خانه ی آدم را می زند که من هنوز به تو دل خوش کرده ام تسبیح کِرِم رنگِ پوسیده ی خودم!چطوری ست که هنوز می بندمت به مُچ دستم و یک بار دیگر برای این رفیق قدیمی که بدجوری نازت را هم می کشد از جادویت استفاده نمی کنی؟می خواهی همیشه همراهم باشی و من فقط توی خانه که هستم می چسبانمت به خودم که انگار با تو به دنیا آمده ام؟من هم می خواهم،اما نمی شود.آخر تو یک دستبند یا مچ بند معمولی نیستی که هر کسی دیدت فقط به یک تعریف خشک و خالی ازت بسنده کند یا قیمتت را بپرسد.اما می خواهند ماجرای تو و من را بدانند و من نمی خواهم به کسی توضیح بدهم. اصلا به دیگران چه مربوط؟هیچ وقت در اینکه برایم شانس می آوری شک نکردم.خودت کاری کردی که باورم بشود برایم شانس می آوری.آن دفعه که یک هفته خودت را قایم کردی و من فکر کردم گمت کرده ام.می دانستم که هستی،که از آنچه فکر می کنم نزدیک تری،که اصلا از اتاقم بیرون نرفتی.اما حوصله ی گشتن نداشتم.خب آن موقع که هنوز این طوری رفیق نشده بودیم!آن یک هفته عجب هفته ای بود.مثل مرغ پر کنده بودم.دیوانگی که شاخ و دُم ندارد،واقعا داشتم به جنون می رسیدم.نمی دانم می دانی چه گرهی به زندگی ام افتاده بود یا نه!درست همان یک هفته ای که نبودی همه چیز از دستم رفته بود تا اینکه گوشه ی اتاق لای کیف لپتاپ و کوله ام پیدات کردم.همان شب ورق برگشت.آنجا بود که بهت ایمان آوردم.که گفتم:"قبولت دارم رفیق".درست مثل آن وقت هایی که می شنیدم:"قبولت دارم حسین".این روزها که دیگر هرجا می روم با منی!حالا دردت چیست؟ هر شب می برمت به آن راه های تاریک و خلوت انحصاری خودم تا چند دقیقه ای توی تاریکی و سکوت خاطره بازی کنیم.که فقط مانی رهنما توی گوشمان باشد و بخواند:"بعضی شب ها که بی قرار میشم/دوست دارم داشته باشمت پیشم/می زنم از توُ خونه مون بیرون/با یه عالم ترانه و بارون/کوچه ها رو یکی یکی میرم/هی سراغ چشاتو می گیرم/همه ی شهرُ دوره کردم من/دنبال عطر تو می گردم من". اصلا قبل از آن هم که برایم یک قانون نانوشته بود به محض رسیدن به خانه اول تو را سه دور بپیچمت دور مچ دستم و بعد به کارهای دیگر برسم.یک حالت غریزی بود برایم.درست مثل آن حالت غریزی که هر وقت از خانه می خواهم بزنم بیرون حتما کلیدم را برمی دارم.یا وقتی می رسم جلوی در خانه و کلیدم را از جیبم در می آورم،قبل از آن که در را باز کنم اول ان الاغ آبی رنگ ریزه میزه ی وصل به جاکلیدی را می بوسم.این الاغه را هم از آن شب آرش برگر جدایش نکرده ام.حسادت نکن هووی هم نیستید.هر کدام جای خودتان را دارید.من چند تا قانون کلی دارم که به صورت غریزه برایم درآمده اند.درست مثل رانندگی که فکرم هزار جا هم که باشد و با موبایل هم صحبت کنم و ...مسیر درست را می روم،به موقع دنده کشی می کنم و کلا درست می رانم. تا آنجا که به تو مربوط می شود یکی ش همین بستن تو به محض رسیدن به خانه است. یکی ش جا نگذاشتن کلیدهایم است.بوسیدن الاغ آبی ریزه میزه ام و اینکه همیشه پول ها در جیب راست شلوارم و کلیدها و موبایل در جیب چپم اند.می دانم،اینها هم راضی ات نمی کند شاید حق داری.شاید واقعا شانس یک بار در خانه ی ادم را می زند و آن یک بار تو هر کاری از دستت بر می آمده انجام دادی.شده مثل این مسابقات تلویزیونی که همه شان هم کپی مسابقات امریکایی اند.همان ها که شرکت کننده سه تا گزینه ی کمکی برای پاسخ به سوال ها دارد و فقط یک بار می تواند استفاده شان کند.خودم هم دوباره دارم می شوم مثل آن قبل ها.مثل سنجاب عصر یخ بندان که همیشه دنبال بلوطش است.من بلوطم را پیدا کرده بودم. همه ی تلاشم را هم کردم که هیچ وقت از دستم سُر نخورد و بیفتد توی اقیانوس این همه رجاله یا یکی برسد و با ناز و غمزه از چنگم دَرَش بیاورد.هر چه از بلوطم داشتم را گذاشته بودم جلوی چشم.بچه بلوطش را هم زدم به دیوار.نمی دانم،نمی دانم.من نمی خواهم دوباره به قبل تر برگردم.بلوطم را پس بده.اگر هم نمی توانی بگو.شاید وقت آن رسیده که تو را هم بگذارمت روی دیوار کنار آن بچه بلوطی که جلوی خودپرداز دانشکده ی فنی لغزید توی دستم و محکم گرفتمش.شاید اصلا آن الاغ آبی ریزه میزه را هم کنارتان باید بگذارم که سه تایی هر روز جلوی چشمم باشید.تا خیلی چیزها تا آخر عمر به یادم بمانند.نباید خیلی چیزها را فراموش کرد.نباید...

 

پ.ن:نظرات باز است.

/ 5 نظر / 6 بازدید
محمد دانشور

نباید خیلی چیزها را فراموش کرد.نباید... خواندمت رفیق ... زیبا بود و پر از جزئیات ...[گل]

محمد دانشور

نباید خیلی چیزها را فراموش کرد.نباید... خواندمت رفیق ... زیبا بود و پر از جزئیات ...[گل]

امیررضا پدرام یار

نوشته ای که خواندمت عزیز یک نوشته ی مدرن بود از یک مرد مدرن. دوستش داشتم. روح خودت توی کار بود و این نوشته تمام جزءیات رفتاری ات را جلوی چشمم می آورد. نمی دانم چرا عزیز.

زهرا رجایی

خوبی؟؟؟ همه ی نظراتت که غیرفعاله چند پست اخیرت رو خوندم اون جزیره و مشهد و اینا خیلی روو اعصابمه! تو ببین قم چه جوریه دیگه! یعنی به طریق اولای اولای اولی جزیره ی اختصاصی آقایونه [ناراحت] پست پیرحسین هم [ناراحت] کلا غم داریم...