مرگ به نوبت،با کمانی که خود تیر خورده بود

برای من همین خوبه

بدونی بی تو نابودم

اگه جایی ازت گفتن

بگم من عاشقش بودم

(روزبه بمانی)

 

1.کمتر از یک ماه پیش بود که به یکی از دوستانم می گفتم: همیشه در زندگی یک قله را مدّ نظر داشتیم و وقتی بعد از مدت ها با هزار زحمت و جان کندن به آن قله رسیدیم،دیدیم که دیگر زمانه ی آن اوج و نهایتی که تصورش را می کردیم تمام شده و داربست زده اند برای مرتفع کردن قله.چند سال پیش که وارد دانشگاه شدم دیگر حس می کردم فارغ التحصیل که بشوم با یک مدرک مهندسی(آن هم از نوع دهان پر کن و پر پتانسیل عمران)یک زمینه ی فوق العاده خوب برای شروع یک مرحله ی جدید از زندگی دارم و بین خودمان بماند دیگر غیر از درس خواندن می توانم در اجتماع مسئولیت های دیگر داشته باشم و قص علی هذا...

اما حالا که وضع مملکت را می بینم چاره ای جز ادامه ی تحصیل ندیدم.وقتی چند ماه پیش رفتم سر کار درست در اولین روز کاری تصمیم به خواندن برای کنکور ارشد گرفتم و از سه چهار روز بعدش منابع را تهیه کردم و شروع کردم به خواندن.یک ماهی هم می شود که از پروژه آمده ام بیرون و فقط می خوانم.علی رغم همه ی اصرارهای مهندسین آنجا و بیشتر از همه سرپرست کارگاهم که تا لحظه ی آخر می گفت بمان.تازه داری جا می افتی از خداشان است که باهات قرارداد ببندند...اما من فقط یک جواب داشتم:با لیسانس جای پیشرفت ندارم.و با وجود همه ی علاقه ام به کار آنجا و کسب تجربه و پول درآوردن،یک لحظه شک نکردم و گفتم 5 ماه ریسک آن چنانی ای ندارد.برنامه های زیادی برای آینده دارم...اگر تنبلی بگذارد...

 

2.هر روز که مطلب جدیدی از اوضاع و احوال نشر و قیمت کاغذ می خوانم،از صرافت چاپ کتابم بیشتر از پیش می افتم.حتی چند ماهی ست رویش کار نمی کنم.و تقریبا روی هیچ طرحی کار نمی کنم.یکی دو تا برنامه و طرح شعری دارم که اگر درست و حسابی بهشان می چسبیدم تا الان یک چیزی از تویشان درمی آمد.همین قدر بگویم که تجربه های جدیدی دارم انجام می دهم.مدتی هم هست که شعر سپید ذهنم را مشغول کرده،به چند دلیل. از دلایلش که بگذریم یکی از این تجربه ها را در این پست می گذارم.در مورد تجربه های دیگر هم اگر به نتیجه رسیدند حتما می نویسم.

 

3.در این مدت که نمی نوشتم اتفاقات خیلی زیادی افتاد که برای تک تکشان هم نظری داشتم اما ننوشتم.دیدم یک نفر هم این وسط حرف نزند دیگران نمی گویند:"طرف لال است" از طرف دیگر احساس می کنم فضای وب کمی مسموم شده.متاسفانه یا خوشبختانه وبلاگ های زیادی را از دور خواندن خارج کرده ام.این ها هم بهتر است بیشتر از این گفته نشوند. بخش نظرات وبلاگ غیرفعال است،این طور اعصاب خودم راحت تر است،چرا که بیشتر از این خیلی از عزیزان خود واقعی شان را به من نمی شناسانند

 

4.شعر...که تجربه است.

 

ما سه نفر بودیم

در خواب های عمیق بعد از ظهر

که شب را در خلسه ای کشدار ادامه پیدا کرده بودیم

 

یکی از ما که مرد تر بود

صبح ها را درس می خواند

و عصرها

پیش از آنکه "مرگ/بر"ش سایه بیندازد

در "انقلاب" داد می زد:

 

پزشکی،روانشناسی،مهندسی،کنکور،داخل پاساژ.نایاب،داخل پاساژ*

 

تاثیر خواب بر چشم هاش دیده نمی شد

محدوده ای نداشت

تا بداند کجا بایستد

و تا کجا داد بزند

تنها وقتی در پیاده رو پلک هاش را بست فهمید

 ته خط ایستاده بود

 

حالا پسرش گرسنه است

بعد از آن گلوله هایی که خورد

 دیگر چیزی در دستش نماند تا به او برسد

 

و ما حالا دو نفر شده ایم

باید برویم

باید توپ را بیندازیم در زمین دیگران

اصلا باید خالی کنیم این زمین را

ما که یار ذخیره ای نداشتیم

 

ما تنها،سه نفر بودیم

 

 

 پ.ن:عنوان از مسعود کیمیایی(حسد/نشر ثالث)

*از امیرحسین یزدانبد(پرتره ی مرد ناتمام/نشر چشمه)

 

 

 


 

 جامعه ی مهندسین آینده ی نه چندان دور

/ 0 نظر / 5 بازدید