امروز،شنبه

1-"امروز شنبه فهمیدم ما آدم ها هیچ کدام آن کسی که فکر می کنیم نیستیم".نه آنچه در مورد خودمان فکر می کنیم درست است و نه آنچه در مورد دیگران ایمان داریم!خود من آن کسی که همیشه فکر می کردم نیستم.شاید همواره سعی کرده باشم از اصولی که برای خودم وضع کرده ام عدول نکنم،اما گاهی به صورت کاملا آگاهانه مجبور شده ام چشم روی بعضی چیزها ببندم.مهم این نیست که این کار و در شرایط خاص درست است یا نه.اصلا نتیجه ی مورد نظر را می گیری یا نه. مهم این است که همیشه بعد از اینکه آنچه نباید بشود،می شود،چه  به نفع بوده باشد و چه به ضرر در هر دو حالت عذاب وجدان و پشیمانی به سراغم می آید.در چنین لحظه ای فکر می کنم که مهم نبود در آن لحظه ی مهم چقدر داشتم پایین می رفتم و فقط می خواستم به یک چیزی چنگ بزنم..نباید به هر چیزی چنگ می زدم.حالا به هر قیمتی.گاهی لازم است آدم ساکن بماند تا بیشتر فرو نرود،بعد در لحظه ای که جریان،ثبات پیدا کرد تازه برای برون رفتش چاره ای بیندیشد.

در مورد دیگران هم به نوعی دیگر.آنچه بیشتر از هرچیز در مورد قضاوتم از دیگران اذیتم می کند انتظار است.طبق قاعده ی کلی "یک سوزن به خودت بزن یک جوال دوز به مردم" این یکی را هم به خودم تعمیم بدهم بهتر است.شاید لازم باشد آدم ها کمتر همدیگر را منتظر بگذارند.اینجا آن قضیه ی معروف"پاس دادن به همدیگر" پیش می آید اما خب،چه اشکالی دارد اگر گاهی پاس طرف را بگیریم و دوباره توپ را توی زمین خودش نیندازیم؟چه اشکالی دارد یکبار هم شده ما بازی را ادامه دهیم؟

 

2-بعد از مدت ها دوباره به تماشای یک فیلم ایرانی نشستم و به شدت از کرده ی خودم پشیمان شدم!به شیوه ی نقد فراستی نمی خواهم ارزش گذاری کنم،اما واقعا "سعادت آباد" فیلم خوبی نبود.یک تقلید ناشیانه ی محتوایی،فرمی و حتی تکنیکی از دو کار اخیر فرهادی که به شدت دوست داشت به درباره ی الی نزدیک باشد.فیلم فقط یک حامد بهداد خوب دارد و یک مهناز افشار متفاوت و دیگر هیچ.از بازسازی فیلمفارسی ها نظیر گل یخ و عروس فراری که بگذریم،فکر می کردم دوستان فقط بلدند در جاده ی آسفالت شده ی خارجی ها جولان بدهند،نمونه اش فیلمنامه ای که پیمان معادی به طرز بی رحمانه ای از "کوچه میداک"(یک فیلم مکزیکی به کارگردانی خورخه فونس)دزدید و تحت عنوان کافه ستاره به سامان مقدم داد و بعد که مقدم ماجرا را فهمید آن افتضاح ها و واکنش تند مقدم را در پی داشت.اما حالا می بینم دوستان نمی گذارند پول های حاصل از فروش فیلم به حساب تهیه کننده واریز شود.سریعا دست به کار شده و یک نمونه ی بدلی در حد چینی می سازند.از همه ی این ها بگذریم خود فیلم نه توانسته بود کشش و ریتم را حفظ کند و نه عدم قطعیت را!از همان یک سوم ابتدایی دستش برای مخاطب رو می شود و عجیب اینکه فقط به ماجرای علی و لاله می پردازد و همه ی نیمچه سوالاتی که در مورد دیگر کاراکترها مطرح می کند درست مثل شخصیت پردازی شان عقیم می ماند.

فیلم راضی کننده نبود اما در عوض یک آلبوم موسیقی ایرانی خوب وارد بازار شد که بالا و پایین کردنش در هر مرتبه چیزهای جدیدی به مخاطب عرضه می کند.آلبوم "من و تو" از "مانی رهنما" که موسیقی کل کارها از "نیکان ابراهیمی" ست.تکنیک بالای رهنما واقعا قابل تحسین است.علاوه بر آن تنظیم های متفاوتی نظیر قطعه ی "تاوان" و بندهای درخشان فراوانی که در ترانه ها وجود دارد به همراه ملودی های دلنشین و پر احساس،این آلبوم را جزو بهترین های مارکت حال حاضر موسیقی کشور قرار داده.

 

پ.ن:عنوان مطلب و سطر ابتدایی از  داستان"امروز شنبه فهمیدم ناصر مردی که فکر می کردم نیست"از مجموعه ی "امروز شنبه" نوشته ی یوسف انصاری/نشر افراز

/ 1 نظر / 5 بازدید
ژهرا رجایی

وبلاگ «سگ لرزه های یک شک» با یک شعر یک بیتی 1- و لا توجوجوا...! 2- جواب مسابقه ی عکس پست قبل 3- لینک به شعری منتشرنشده خبر انتشار فصلنامه ی ادبی کولاژ و دکلمه ی شعر «پری» 4- یک شعر جدید با عشق و نکبت به روز شد. منتظرتان هستم...