بازی

همزمان با این کشف,حس عمیق تنفر و انتقام,از عشقی که هنوز در ناخودآگاهش زندگی می کرد,جلو افتاد.چرا نباید نقش بازی می کرد؟میکاییل هم نقش بازی کرده بود.اصلا مگر مردها برای زن ها و زن ها برای مردها جز بازی کردن نقش هایی که خوشایند طرف مقابلشان است کاری هم می کنند؟می توانست نقش نرگس را به عهده بگیرد و با این کار به ریبوار لطف کند.این بزرگ ترین لطفی بود که می توانست در حقش بکند.مثل نقشی که ریبوار می توانست برای او بازی کند.

 

(آنجا که برف ها آب نمی شوند/کامران محمدی/نشر چشمه)

 

حالا که خوب فکر می کنم می بینم همه ی ما در واقع در حال نقش بازی کردنیم و از آن طرف خیلی ناخودآگاه بیشتر دوست داریم که طرف مقابلمان هم(حالا هر کسی که بود)برایمان نقش بازی کند.اشتباه نکنید!نمی خواهم بگویم که عجب کار زشتی و ای خاک بر سر ما که زندگی مان همه اش بازی شده.نخیر!!!اتفاقا می خواهم بگویم اگر فکر می کنید هنوز کسانی هستند(و یا شما کسی هستید)که باید صد در صد خود خود بی غل و غشتان باشید همین جا اعلام می کنم که این راهی که شما می روی دوست عزیز به ترکستان است و با این افتخار پوشالی و مسخره راه به جایی نمی بری.آدم ها کسی را می خواهند که آن چیزی باشد که در واقع نیست.اگر آن چیزی نشان دادی که واقعا هستی باید عرض کنم که دوست من دوره ات تمام شده...

بله....رسم روزگار چنین است...

/ 3 نظر / 5 بازدید
الهام میزبان

تو قهرمان واقعی قصه ای ولی مردی نشسته گریه کنان پشت دوربین...

میم.ف

سلام .حسین جان. دوزاری داری واسه تلفن؟! اره واقعا. اره اره.