متولد ماه بهمن

1-به گمانم سال تحصیلی 76-1375 بود.کلاس دوم ابتدایی،دبستان وحید.هنوز هم در همان محل سابقش در بلوار کلاهدوز با همان تابلوی کوچک سفید می بینمش گاهی که از آنجا رد می شوم.آن روزها هم کلاسی ای داشتم به اسم"سید محسن جعفری".پسری بود از خانواده ای متدین با پدر و ما دری جوان که به همراه مادربزرگش و خواهر کوچکتر از خودش همگی در یک خانه ی کوچک یک خوابه زندگی می کردند(اما واقعا زندگی می کردند).آن موقع به خاطر اینکه کنار هم می نشستیم و خانه هایمان یکی دو خیابان از هم فاصله داشت و ظهرها با هم برمی گشتیم،کلی با هم رفیق شده بودیم. بعد از تعطیلی راه می افتادیم و هر روز به یک روش جدید در دیوانه بازی های کودکی مسیر تکراری خانه مان را می رفتیم که عبارت بود از یک پیاده روی حدودا پنج دقیقه ای به همراه رد شدن از چهارراه خطرناکی آن روزها چراغ راهنما نداشت(و نمی دانم الان دارد یا نه)سپس جدا شدن از هم سر کلاهدوز 26(چرا که خانه ی ما کلاهدوز 26 بود) و رسیدن هر کسی به خانه ی خودش.اما این مسیر تکراری و کوتاه هر روز برای ما یک سفر بود با تجربه ای جدید.چرا که هر روز به یک شیوه آن را طی می کردیم.از پیاده روی معمولی گرفته تا دویدن یا راه رفتن بر روی جدول و چند باری طی کردن مسیر از داخل جوی آبی که البته آب نداشت اما عریض بود و عمیق(برای جثه ی آن زمان ما به مثابه یک کانال بزرگ بود).

یادم است که آن موقع ها تب "شیر شاه" بدجوری ما را گرفته بود.آن زمان کارتونش(البته با زبان اصلی)تازه آمده بود در نوار های ویدیویی و کتاب گرافیکی کودکانش هم منتشر شده بود(فکر کنید،کتاب چند صفحه ای کودکان با چهار خط داستان و دو تا عکس در دو جلد-آدم به کی بگه؟!)نمی دانم از کی،اما جلد اولش را با محسن از جایی یا کسی قرض کردیم و خواندیم و عاشقش شدیم(هنوز کارتونش را ندیده بودیم و جلد دوم هم در دسترسمان نبود).بعد از چند روز محسن در مدرسه گفت که جلد دوم را خریده.با هم خواندیم و لذت بردیم.مدت ها گذشت تا اینکه یک روز از مدرسه به خانه برگشتم و خواهرم برای خوشحال کردن من بی معطلی گفت که فیلم شیر شاه را از دوستش گرفته تا من ببینم.هنوز لباس عوض نکرده بودم که دیدم پدرم که از سر کار برگشته بود از پایین من را خواست.رفتم پایین دیدم محسن جلوی خانه ی ماست. من دفترم را جا گذاشته بودم و محسن برایم آورده بود.بهش ماجرای فیلم را گفتم و ازش خواستم بیاید بالا با هم نگاه کنیم اما نمی توانست.آخر بچه ی دوم ابتدایی که سر ظهر نمی تواند برود خانه ی غریبه،خودمانیم دیگر.اما یک دفعه غم عجیبی توی نگاهش دیدم.با اینکه از صمیم قلب می خواستم محسن بیاید بالا و با هم شیر شاه را تماشا کنیم اما با دیدن چشمهای غمگین محسن و سکوتی که جای خودش را به حرف های زیبا و لبخند همیشگی ش داد،از گفته ی خودم پشیمان شدم.

گذشت تا اینکه تولد من شد و محسن را به صرف عصرانه دعوت کردم به خانه مان.با یک هدیه ی مربعی کم قطر کادو شده آمد بالا.خواهر بزرگم وظیفه ی پذیرایی ما را به عهده گرفت و کلی تحویلمان گرفتند و راهنمایی مان کردند به اتاق مهمان خانه!!!هدیه ام را گرفتم و کلی ازش تشکر کردم اما وقتی بازش کردم برای بار دوم در رابطه ام با محسن دچار عذاب وجدان شدم.هدیه ای که محسن برای تولدم آورده بود همان کتاب شیر شاه بود که حالا کلی کهنه و تا خورده بود و بارها و بارها با هم خوانده بودیمش.اما محسن عزیزترین چیزش را به من هدیه کرد.می دانستم که این کتاب همه چیز محسن است.برای همین ازش خواستم که کتاب را با هم بخوانیم و او دوباره با خودش ببرد(می دانم که زشت تر از این نمی شد رفتار کرد اما بچه بودم و احمق)خواهرم بهم فهماند که باید هدیه را قبول کنم و رفت.من هم قبول کردم و آن شب روی زمین دراز کشیدیم و دوباره خواندیمش.

حالا اما دیگر از محسن جعفری هیچ خبری ندارم.لیاقت نگهداری هدیه اش را هم نداشتم و نمی دانم چه شد.اما چقدر دلم می خواهد فقط برای یک بار دیگر...فقط یک بار دیگر محسن را ببینم،تا شانه به شانه بدویم تا سند زمین های بایر را به نام خودمان بزنیم تا دوباره روی زمین دراز بکشیم و شیر شاه بخوانیم.

 

2-"فردای روز ولنتاین"....احتمالا این بهترین نشانه ای ست که می توان برای یاد آوری تولد کسی گذاشت.سال هاست

هرکسی که تاریخ تولدم را می خواهد بداند همین را بهش می گویم:"فردای روز ولنتاین".از این که متولد زمستانم خوشم می آید و اینکه بهمن ماه به  دنیا امده ام بیشتر حالم را جا می اورد.چرا که دی هنوز وصل به پاییز است و اسفند هم که چسبیده به بهار.پس فقط یک بهمن می ماند این وسط که واقعا خود زمستان است.شاید باور نکنید اما تا به حال جشن تولد نداشته ام.حتی شمع هم فوت نکرده ام.اما گاهی اوقات کادو می گیرم یا تبریک می شنوم.همیشه ده روزی مانده به  26 بهمن شروع می کنم به لحظه شماری و حالم عوض می شود.هرچه نزدیک تر می شویم هیجانم بیشتر می شود به یکی دو روز قبل از تولد که می رسیم به شوخی به اعضای خانه(منظورم خواهران و برادرانم است که البته همه سر خانه و زندگی خودشان اند وگرنه که اعضای خانه منم و پدر و مادر و دیگر هیچ)آماده باش می دهم که 26 بهمن است و کادوها را آماده کنید و.......که البته آنها هم کلا همه چیز را دایورت می کنند به جای دیگرشان.اما به خود روز 26 بهمن که می رسم با روی گشاده همراه با احساس نشاط و سبکی خاصی صبح زود چشم باز می کنم.با مهربانی به آشپزخانه می روم و به مادرم صبح بخیر می گویم و فکر می کنم که یک روز خاص،تکرار نشدنی و کلا روزی که با روزهای دیگرم کلی فرق خواهد  داشت را آغاز کرده ام.اما هرچه زمان می گذرد و زمان به سمت ظهر می رود من می بینم که هیچ اتفاقی در شرف وقوع نیست!به خودم می گویم که همه ی تولدهای عالم عصرها تبدیل به یک زمان به یاد ماندنی می شوند.عصر می شود و من هی منتظرم،هوا تاریک می شود و من هنوز منتظرم،شب به آخر می رسد و من می بینم فقط یک روز سگی دیگر را در انتظار معجزه گذرانده ام به طرز باور نکردنی ای سگی تر از روزهای معمولی م،و باید بروم بخوابم که فردایش باید وارد یک سال عادی دیگر بشوم برای یک روز که فکر می کنم نباید عادی باشد.بله،رسم روزگار چنین است.از نظر من روز تولد روزی ست مثل روزهای دیگر زندگی و به مراتب بدتر.نمی گویم بدم می آید.نه،خیلی هم خوشم می آید اما دیگر امسال این روز من را به هیجان نیاورده.شاید یک جور لجبازی درونی باشد اینکه روز تولد را فقط و فقط در همان روز خودش معتبر می دانم.نه یک روز زودتر و نه یک روز دیرتر.نه کادو و نه تبریک برایم در روزهای غیر از روز اصلی تولد را دوست ندارم.بیست و شش بهمن که می گذرد  یعنی همه چیز تمام شده.

 

3-حالا که امروز بیست و سه سال را رد می کنم و وارد بیست و چهار می شوم،نمی دانم آیا طوری زندگی کرده ام که بتوانم حداقل با دل خوش این بیست و سه سال را به گذشته بسپارم یا نه؟!از همه مهمتر بهمن سال پیش تا بهمن امسال. باید بنشینم و در خلوت خودم ببینم چه کارهایی کرده ام؟ببینم حداقلش طوری بوده که بتوانم با خودم سر به سر کنم یا نه.

 

"جوان که باشی،یکی یکی گرفتاری ها را،مشکلات را و خرابی ها را کشف می کنی.خیلی ها را حل می کنی و رد می شوی.درست مثل قمار تخته نرد با حریفی چموش،کم حرف و خوش شانس.تا خود صبح تاس می ریزی.هر برد،هر مارس و حتی هر باخت،احتمال بردی دیگر را در دل خود دارد و میلت را به بازی،به تاس ریختن،به خانه بستن و بردن بیشتر می کند.باید ببری.جفت شش های پشت سر هم او،نیروی پیشرفت تو را خدشه دار نمی کند.انگار نه انگار که فقط دو سه دست یک بار برده ای ش.سپیده که بزند،بطری که به ته برسد،حریف که تخته را ببندد،می فهمی...نه برده ای و نه باخته ای.فقط شبی گذشته و تو قیمت همه ی میل به تاس ریختن و خانه بستن و بردن را باید نقد بپردازی.بر می گردی به پشت سرت نگاهی می اندازی.فقط تا سپیده رسیده ای و حالا باید جیب هات را خالی کنی.دیگر هیچ چیز تحریکت نمی کند که رفع کنی،حل کنی،ببری...همه ی چیزها فقط هستند."*

 

4-شعر...که برای کارگاه عزیزمان است.برای محمد دانشور،علی حاجی یاری و الهام میزبان که همیشه از من شعر می خواهند و احتمالا شعرهایم را بیشتر از داستان هایم می پسندند.

 

 

 

هر روز چشم منتظری بودم

در خواب های ممتد بعد از ظهر

برگشت/می خورم به خودم حالا**

مثل چکی سفید و بدون مهر

 

هی غصه می خورم که بدم،بدتر

با اینکه از تمام خودم سیرم

از اینکه می خورم/به خودم هر روز

بیزارم و از آینه دلگیرم

 

خوبست این که فکر کسی باشی

چیزی شبیه هم نفسی بودن

دیگر برای من که مهم...نه،نیست

هر شب میان فکر کسی بودن

 

کابوس های نیمه شبم برگشت

"آن سوسک های مرده ی در تختم"

بیداری زمانه به من فهماند

یک مرد بی هویت بدبختم

 

شبها سفید و خانه چه تاریکست

اینجا همیشه مرده و غمگینم

تارکوفسکی که دغدغه ی من نیست!

این فیلم را برای چه می بینم؟

 

من را به باد/می دهم و اینجا

حل می شوم در این تب موروثی

از دست می رود همه ی هستی م

با ریتم کند زندگی روسی

 

 

*از داستان چیزی شبیه سونیا/مجموعه ی پرتره ی مرد ناتمام/امیرحسین یزدان بد/نشر چشمه

**چک بی مبلغت به من برگشت/سید مهدی موسوی عزیز

 


/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه حسنی

از اینکه می خورم به خودم هر روز بیزارم و از آینه دلگیرم... [گل]

زهرا رجایی

فقط شعرو رسیدم بخونم من برعکس محسن عاصی به نظرم کار میتونست کوتاه تر نوشته بشه اما با مصرع ها و بیتهای محکم تری... اما درکل لذت بردم ازش راستی تولدت هم پساپس مبارک!

رایکا

خوش اومدی رفیق [قلب][گل] سبک نوشتنتو دوس دارم شعر خوبی بود، با ریتم کند زندگی روسی ! مرسی حسین عزیزم

رایکا

ضمنا به روزم و منتظر حضور گرمت

مهدیه

به روزم... با اخترام دعوتید[گل]

نیلوفر مسیح

سلام دوست عزیز به خانه فرزندان مکتب ادبی اصالت کلمه دعوتید ... منتظر نگاه سبزتان هستم . یا حق

ایگونا

باید میدانستی همیشه بغض هایی که در پیچ سوم گلو گیر میکنند و تمام درد های وحشی را خفه میشوند آبشار مو هایت را در امتداد شانه هایت خواهند لرزاند تا خیس شود تمام صورتت هی صورتت را پاک کن زمستان به ناموس برگهای پاییزی تجاوز کرده تمام بابا نوئل ها را از درختان کاج به دار آویخته اند تا سزخ شود کریسمس های نقره ای پس بخند به خنده های کودکی که تمام کریسمس های مرده را خندید با طعم انگشتان یخ زده و سالاد درد کفش های سیندرلا و به امید

صنم احمدزاده

تولد موجود غمگینی است .همیشه خوب ،همیشه دلهره آور خاطرات ... یاد این ترانه کیوسک افتادم : وقتی نوستالوژیک می شم از خودم بدم میاد شعر را خواندم لذت بردم ممنون

ایمان بخشایشی

سلام با قند مکرری از دکتر موسوی عزیز و دو استکان چای تلخ به روزم و منتظر حضورتون [گل]

نرگس معرف

سلام با غزلی بروزم و منتظر خوانش و نقد شما