یک قصه ی واقعی

پیش از آنکه بخواهم هر حرفی در مورد رمان پنجاه درجه بالای صفر بزنم، بگذارید موضعم را نسبت به این اثر مشخص کنم.همین اول کار باید بگویم که از نظر من رمان قابل احترامی ست.میل چنگیزی به قصه گویی را تحسین می کنم در این وانفسای داستان های بدون داستان!من فکر می کنم همین که چنگیزی به دور از ادا و اصول های رایج کتاب های این روزها(از عمد نام داستان بر آنها نمی گذارم) فقط یک قصه ی پر و پیمان را برای ما روایت کرده خودش پنجاه درصد قضیه است.اما همه ی این ها را کنار بگذاریم و به پنجاه درصد دیگر رمان برسیم(که همان بررسی موفقیت یا عدم موفقیت نسبی چنگیزی در ارائه ی یک رمان خوب است).

قبل از هرچیز چه با این قیاس موافق باشید چه نه،فرم روایی رمان تا حدودی مرا به یاد "کافکا در کرانه" ی هاروکی موراکامی انداخت.روایت دو داستان جداگانه به صورت موازی و شروع همگرایی این دو داستان از بخش های میانی رمان و در نهایت رسیدن به یک نقطه ی مشترک و گره گشایی.داستان اول در مورد علی ستوده زندانی ای ست که برای نجات هم بند جوانش از اعدام،با دستور قتل مادرش 4 روز از زندان مرخصی می گیرد تا با دستبرد به یک بانک پول دیه ی هم بندش-سینا که ستوده نقاش صدایش می زند-را جور کند.دزدی طبق برنامه پیش نمی رود و ماجراهای دیگری پیش می آید.اما داستان دوم که در یک پادگان و در کویرمی گذرد،ماجرای درگیر شدن استوار و یک سرباز در یک جنایت است که استوار قصد دارد پرده از راز این جنایت بردارد.چنگیزی از پس روایت این دو و رساندن به جا و صحیحشان به هم برآمده،اما تا حدی نفس رمان را گرفته و نیمه ی ابتدایی آن بسیار کند روایت می شود،این در حالی ست که نیمه ی دوم که تازه اصل ماجرا آغاز می شود و دو داستان کم کم شروع به نزدیک شدن به هم می کنند به قدری سریع روایت می شود،که نویسنده از پتانسیل بالای طرح و شخصیت های زاده ی ذهن خودش برای یک روایت هرچه جذاب تر و پر مغز تر جا می ماند.برای من کتاب تازه از نصفه شروع می شود.چرا که عملا در 100 صفحه ی اول فقط نویسنده در حال فضاسازی ست.و این فضاسازی را تنها با توصیف های بیش از اندازه طولانی انجام می دهد.چند فصل ابتدایی کار، فوق العاده خسته کننده شروع می شوند،چرا که در صفحه ی اول هر فصل ما در کل با توصیف لوکیشن مواجه ایم.این توصیف ها در نیمه ی دوم کتاب کنترل شده تر هستند اما به خوبی فضا را هم به تصویر می کشند و اصلا یکی از نکات مثبت کار همین باور پذیر بودن و لمس کردن لوکیشن توسط مخاطب است.به شخصه وقتی کتاب را می خواندم حتی می توانستم بوی بدی را که در مخفی گاه دار و دسته ی ستوده در هوا جریان داشت را حس کنم!پس سوال اینجاست که با این توانمندی در فضاسازی،نویسنده چرا در نیمه ی ابتدایی کتاب از آن به نفع کارش استفاده نکرده؟

دیالوگ بخش مهمی از اثر بود.اما دیالوگ های کار زیاد به من نچسبید.انگار شخصیت ها دائما در حال متلک گویی و جنگ با هم هستند.به سنت فیلم های مسعود کیمیایی هیچ کس یک جمله رک و رو راست از دهانش خارج نمی شود. و طبیعی ست با این روش و از طرفی حجم بالای دیالوگ ها نویسنده نتواند آن طور که باید دیالوگ های طبیعی و معمول را بنویسد.بسامد یک سری از کلمات بسیار بالاست به طوری که بعضی شان تقریبا در هر صفحه تکرار شده اند.مثلا دقت کنید چه در توصیف ها و چه در دیالوگ ها که انواع ترکیب "دل به هم آمدن" تکرار شده.و یا واژه ی "چرکتاب" و حتی یک جمله در دو جای کتاب از زبان دو شخصیت مختلف بیان می شود:"چرا مثل خری که به نعلبندش خیره شده زل زدی به من"(نقل به مضمون).که این نشان دهنده ی محدود بودن دایره ی واژگان نویسنده است.

گفتم که نیمه ی دوم رمان را دوست دارم،اما نویسنده آن چنان در این نیمه شتاب گرفته که خودش از روایتش جا می ماند و از همه ی ظرفیت های داستانش استفاده نمی کند.برای نمونه،فصل دزدی بسیار کم رمق از آب درامده به طوری که می شد استفاده  ی خیلی بیشتری در جهت ایجاد تعلیق و یک روایت جذاب تر از این فصل کرد.و نمونه های دیگری که می شود نام برد نظیر تحقیقات استوار که شاید اگر پر و پیمان تر بود و در آن اثنا استوار هم بیشتر شخصیت پردازی می شد بهتر بود.همچنین در کل اثر یک نیاز جدی به ویرایش دوباره دیده می شود.نام سید رضا شکراللهی به عنوان ویراستار در شناسه ی اثر چاپ شده اما مگر یک ویراستار تا کجا می تواند زبان کار را تصحیح کند؟منظور من دقیقا یک ویرایش توسط خود نویسنده است چرا که حین خواندن کار زبانش به نظر من اصلا زبان شسته و رفته و تمیزی از کار در نیامده بود.

 

در مورد این رمان بیشتر از این هم می شود حرف زد.من بخش اول صحبت های آقای چنگیزی با امیرحسین یزدان بد را در رادیو ایران صدا دنبال کردم و حتی در مورد این دسته بندی های مکاتب جنوب و اصفهان صحبت داشتم اما این یکی بماند برای بعد.

در آخر باید دوباره تاکید کنم چه پنجاه درجه بالای صفر را دوست داشته باشم چه نه،در این وانفسای بی داستانی و فقدان قصه گویی،همین تلاش نسبتا موفق چنگیزی برای تعریف یک قصه احترام برانگیز است و من یکی به احترام آقای نویسنده کلاه از سر برمی دارم.

 

 

پنجاه درجه بالای صفر/علی چنگیزی/نشر چشمه

/ 6 نظر / 4 بازدید
الهام میزبان

سلام خوندمت و حرفهات رو تو کارگاه شنیده بودم خیلی خوبه که انچه می خونی محدود به خودت نمی مونه و درباره کارها می نویسی اگر این اتفاق خوشاید توسط دیگران هم دنبال بشه فضای معرفی کتاب ها و ... از این حلقه ی جانب دارانه ی غرض ورز خارج می شه و مخاطب با آگاهی بیشتری می تونه سراغ آثار چاپ شده بره ممنون

رایکا

مرسی حسین جان ترغیب شدم بخونمش

فاطــــمهانتـــــظار

دومین فراخوان مجازی عکس نوشت "یک عکس، یک مکث " برای اطلاعات بیشتر لطفا این صفحه را بخوانید: www.FatemeEntezar.com/blog

محمد دانشور

سلام نخوندمت ولی متنت باعث شد که کتابی که دستمه رو که تموم کردم « پنجاه درجه .. » رو گیر بیارم و بخونم و بعدش بیام سراغ یادداشتت . احتمالا باید از خودت بگیرم دیگه ... خوش باشی رفیق ... من که اینروزها دلم عجیب از ادبیات گرفته ... همش دنبال راههای فرار می گردم ازش ...ولی لعنتی فرار کردن ازش هم مثل پرداختن بهش سخته ... کلا بد مرضی بود نصیب ما شد ....

محسن عاصی

خـُرناس بیداری خرس از کنج غار آمد ما در خیابان ها ولی... فصل شکار آمد وقتی که خون نو/نهالی بر زمین می ریخت از ارّه برقی هایشان بوی بهار آمد ... وبلاگ با بهاریه به روز شد و منتظر شماست : http://pasmand.blogfa.com/ .