حسادت

این همه حسود بودم و نمی دانستم

به نسیمی که از کنارت

موذیانه می گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار

که بی حیا نگاهت می کنند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد

حسادت می کنم...

 

من آن قدر عاشقم

که به طبیعت بدبینم

طبیعت پر از نفس های آدمی ست

که مرا وا می دارد حسادت کنم

به تنهایی ام

به جهان

به خاطره ای دور از تو...

 

(مسعود کیمیایی/مجموعه ی زخم عقل)

/ 0 نظر / 7 بازدید