رنگ شب:پیشگویی یک فاجعه ی تمام عیار

بازپرس: تو یه حیوونی,واسه چی این همه آدمو کشتی حیوون؟

رسول: وظیفه بود

بازپرس: این وظیفه رو کی بهت داده بود؟

رسول: اونی که باید بده

بازپرس: پس قانون چه کاره س؟کشکه؟

رسول: قانونی که ازش صحبت می کنی چقدر تونسته جلوی این گند و کثافت رو بگیره؟

بازپرس: تو چی؟تو تونستی جلوشو بگیری؟

رسول: اگه می ذاشتین می گرفتم

بازپرس: لابد گناه رو از رو زمین محو می کردی؟

رسول: من اشتباه نمی کنم

بازپرس: خیلی به خودت اطمینان داری

رسول: تو خودت چی؟چقدر از خودت مطمئنی؟مرد شریف و فداکار خانواده.خیالت

 زیادی راحته...

 

قسمتی از یک سکانس فیلم"رنگ شب" اثر محمد علی سجادی با بازی فریبرز

عرب نیا(رسول)و فرهاد قائمیان(بازپرس).

 

اوج هنر سجادی در این سکانس جایی ست که در بازجویی جای بازپرس و متهم

عوض می شود...رسول با برگرداندن انگشت اتهام به سمت بازپرس با مطرح

 کردن مساله ی اطمینان به خود و خانواده اش  و تحویل دادن جمله ی تحقیرآمیز او

 به خودش(دیالوگ: بچه های قد و نیم قد...حلال زاده)در واقع نه تنها خود از زیر

 بار گناهانش در نمی رود بلکه می خواهد بازپرس (و حتی همه ی ما را)در این

 فاجعه مقصر بداند.اما فاجعه ای که رسول آن را ننگ می داند و جامعه را مقصر

 اصلی وقوعش می داند بسیار بزرگتر از کشتن چند زن خیابانی ست(که برعکس

او این عمل را رسالتی بر دوش خود می بیند)...رسول از دست رفتن اخلاقیات در 

جامعه و از بین رفتن مرز بین شک و اطمینان و به تبع آن پاکی و ناپاکی را فاجعه 

ای می داند که حاضر شده به خاطرش یک تنه به جنگ همه ی پلشتی هایی برود

که احتمالا کنار گوش همه ی ما می گذرد و در خوش بینانه ترین حالت آنها را نمی

بینیم.چرا که در اکثر موارد یا در مقابلش خود را به خواب زده ایم و یا بدتر از

همه ی اینها حتی سعی در همراهی و توجیه شان داشته ایم.متاسفانه ما در حال زندگی

در بطن جامعه ای هستیم که به رعایت اخلاقگرایی در قالب های روبنایی اصرار

دارد اما هنوز اخلاق را به خوبی تعریف نکرده است.

 

 

 

و شعر که البته قدیمی ست...

 

پرید توی تنت گربه ای و پنجه کشید

و مانده در پس ذهن تو رد رد ِ ناخن

به ارتفاع نیفتادنی تو زل زد

که پرت می شود آرام از لب بالکن

چه احمقانه و تلخ است این پرنده کشی

و در نبودن پر دلبری یک بالن

به عشق تیر و تپانچه بریدن از چاقو

و لایه لایه شدن در میانه های ازُن

چه حال خوب و عجیبی:گلنگدن بکشی

بپوچ مشت خدا را بزن که کن فیکون...

کمی شبیه خودت شو چقدر منفعلی

نشسته ای همه ی عمر زیر یک کاربُن

کمی به آدمیت فکر شو کمی بنشین

مرور شو به تمام خطابه ی کوآرون

عقب نمان..بشتاب..از نرفته ها رد شو

فقط تویی نرسیدم به آخر ماراتن

میان کردگی تخت در هماغوشی

تمام شعر مرا نه!نخوان و پاره بکن

اجازه ام بده پاکت شوم از این افکار

که باورم بشود باز جادوی استون

 

 

 

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی حاجی یاری

سلام اینجا به روزه و شما با افتخار دعوتید حسین بعدا میام میخونم

آدرس جدید وبلاگ خانه ی شاعران جوان

با سلام. پس از به سرقت رفتن دامنه و محتوای وبلاگ قبلی خانه ی شاعران جوان، وبلاگ جدید ما در نشانی www.khane-shaeran.blogfa.com راه اندازی شده است. لطفا کلیه ی لینک های خود به این وبلاگ را به نشانی جدید تغییر داده و به این نشانی با ما در تماس باشید. با تشکر مدیریت وبلاگ خانه ی شاعران جوان مشهد Khaneh.shaeran@gmail.com

محمد حسيني مقدم

من دیر آمدم ولی خوب خواندمت حسین و چه خوب که خواندمت موفق باشی پسر

باد شمال

"... قسم می خورم که این باران بارانی معمولی نیست حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند ...." (ر- یونان) حکایت باران داستان دریاهای دوری است که با نوشته هایت می توان به آن سفر کرد ! سربلند و مانا باشی !

سید علیرضا رئیسی

با سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما دوست گرامی به روزم ( دخترک فقیر) منتظر حضور گرم و نظر ارزشمند شما میمانم سید علیرضا رئیسی

رومینا عابدی

سلام دوست به روزم با یک رباعی و یک آزاد و حرفهایی بسیار مشتاقت ...

ایمان بخشایشی

سلام حسین عزیز ... چه خوب شد خوندمت .... بی اجازه لینکت کردم. بووووس