و عشق یک بیماری بدخیم روحی بود


 

  به باد می رود آخر تمام بال و پرم

و بسته می شوم از راه های دور و برم

پرنده ی کوچولوی سیاه من تو بگو

کجاست آغوشی تا که سمت آن بپرم؟

من از تمام افق های دور خسته شدم

از این توقف و شک در عبور خسته شدم

از آفتاب شدن روی بام همسایه

از آشیانه ام از این درخت بی سایه

شکافت از تو سرم با جنون و گریه و درد

کسی میانه ی کوچه مرا صدا می کرد

صدای رادیو آمد که در خودش خش داشت

و فکرهات درون سرم که آتش داشت

صدای آن همه غربت که خانه را بلعید

صدای آرامش بعد سال ها تردید

صدای بیست و سه سال تمام غم خوردن

صدای مردن بی تو...و با تو هم مردن

ببین که با تو بریدم ولی کمک نشدی

که غم شدی و ولی درد مشترک نشدی!

نگاه کن نشنیدی فقط صدا بودی

ادامه دادی و از راه من جدا بودی

نگاه می کنمت با دو چشم خیس و کبود

و فکر می کنم اینجا به هرچه در تو نبود

به کارهای نکرده در اوج رابطه ام

به حرف های رکیک بدون واسطه ام

به شرم گونه ی تو قبل اولین بوسه

به روزهای پر از التهاب ِ مایوس ِ ...

به قافیه شدن اسم تو ته غزلم

به توی کافه ی خالی گرفتنت بغلم

به با تو عکس شدن توی شیشه ی رفلکس

به دود کردن سیگارهای بعد از سکس

که هرچه بود و نبود از تو هست می شود و...

نخورده از تو هم این شعر مست می شود و...

پی تو می دوم و مرزها که می شکند

زبان کار "چقد بد" دو دست می شود و...

چطور می شود این واژه ها که مال منند

فقط به خاطر تو عاشق خود تو شوند؟!

چطور می شود این چشم ها  به در باشد

به روزهای قشنگی که پشت سر باشد

چقدر زجر کشیدم،چقدر گریه شدم

که بیشتر به تو مدیون شدم...و یا به خودم؟

بیا که فاصله ها را قدم قدم برویم

که دورتر که فقط دور و دورتر بشویم

بیا که برگردیم از جنون این کابوس

که چشم هامان را توی خواب می شویند

نترس عشق من از این شب پر از غصه

که لاله ها همه بعد از غروب می رویند

که لاله ها همه بعد از غروب می رویند

که لاله ها همه بعد از غروب می رویند

 

 

پ.ن:سید مهدی موسوی در عنوان مطلب و لا به لای ابیات به چشم می خورد.



/ 11 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد دانشور

سلام حسین عزیز ... مرسی از شعرت ... لذت بردم ... . . . من از تمام افق های دور خسته شدم از این توقف و شک در عبور خسته شدم از آفتاب شدن روی بام همسایه از آشیانه ام از این درخت بی سایه . . . مخلصیم ...[گل][ماچ]

الهام میزبان

سلام بهترین شعرت بود واقعا ممنون خیلی کارخ وبی بود و لذت بردم هر چند باری که خوندمش چه تو دست نوشته ات چه اینجا

صنم احمدزاده

گاه می کنمت با دو چشم خیس و کبود و فکر می کنم اینجا به هرچه در تو نبود به کارهای نکرده در اوج رابطه ام به حرف های رکیک بدون واسطه ام مرسی

علی کریمی کلایه

با سلام بعد از ماهها نبودن دعوتید به خوانش یک داستان یک چهارپاره و یک شعر سپید پیشاپیش از نقد و نظرتون سپاسگذارم

اميد اقدمي

سيماي زني دردور دست... وبلاگم به روزه با دوتا شعر و كمي حرف تقديم به يه نفر... دعوتيد به نگاه

ایمان بخشایشی

سلام دوست عزیز.وبلاگ تعارض نفسانی به روز شده و منتظر حضوزتون هستم[گل]