چرا هر چی که خوبه زود تموم میشه؟

همیشه همین طور بوده.تا آمده ای خوشبختی های کوچک را توی دستت لمس کنی،مثل یخ آب شده و هیچ اثری از آثارش نمانده جز نَمی که کف دستانت را چند صباحی به خودش مشغول می کند.دنیا دنیای از دست دادن و به دست آوردن است.اما نمی دانم چرا خوشی به دست آورده ها چند ساعت است و غصه ی از دست رفته ها یک عمر.غصه ای که کم کم به حسرت تبدیل می شود و داغش برای همیشه یک جای آدم می ماند.درست مثل همین دوست چندین و چند ساله ای که دیشب با عده ای از دوستان دیگر در مهمانی خداحافظی اش برای آخرین بار حرف زدیم،خوش گذراندیم،همدیگر را بغل کردیم و راه به راه بوسیدیم.می دانستم بالاخره یک روز می رود.آنقدر که از سرنوشت او مطمئن بودم به سرنوشت و عاقبت خودم نبودم.همین الان هم نمی دانم با خودم چند چندم!از همان اول می خواستیم برویم.نه با هم!اما یک جورایی تصمیم و تلاشمان همسو بود.یک جایی راهی رو به جفتمان باز شد که انتخاب مسیر درست مرد می خواست.نزدیک بود کم بیاورد و همه چیز را فدا کند اما به موقع طناب هایی که به پایش بسته شده بودند را پاره کرد و جهید. اما من وا دادم.وا دادم و کم کم طناب ها غل و زنجیر شدند و دیگر امانم ندادند.نمی خواهم قضاوت کنم که من انتخاب غلط را کردم یا درست.مهم این است که ذره ای پشیمان نیستم و احساس می کنم تجربه هایی کردم که به عمری زندگی می ارزید.اما او!او هم تصمیمی گرفت که حتما الان به آن مطمئن است.

همیشه کنارم بود.رفیق بود...رفیق...توی مهمانی که همه داشتند برای خودشان خوش می گذراندند یکهو آمد بغلم کرد و گفت هنوز دیر نشده.توی این دو سال که فوق لیسانس می خوانی آماده شو برای آمدن،فقط دیگه این دفعه "فلانی" را بگذار کنار!گفتم می آیم.گفتم دلم برایت تنگ می شود.گفت: دل من هم برایت تنگ می شود،حالا دیگه کافه...حرفش ناتمام ماند...چند بار آمدم بگویم می آیم فرودگاه،اما نمی دانم چه فکری کردم که نگفتم.بعد که خوب فکر کردم دیدم خوب شد این دم آخری قولی ندادم که نتوانم عمل کنم.آخر او دوشنیه می رود و من یکشنبه می روم تهران. آن قدر در همان لا به لای خوشی ها و شوخی ها غم داشتیم که پدرش بفهمد و وقتی مشروب  بچه ها تمام شد،یک بطری پلمب از ویسکی های خودش را بیاورد و وقتی سیگارها تمام شد رفت و از سوپر چند بسته مارلبرو خرید...پدرش!!!

آخر شب 5 نفر توی آسانسور بودیم.خوشحال از این چند ساعتی که این همه دوست قدیمی دور هم جمع شده بودیم اما خسته.من و یکی دیگراز رفقا سرمان را چسبانده بودیم به در آسانسور که رفیقم توی چشم های من نگاه کرد و گفت:"فرار کُس مغزها!"...یکی دو ثانیه سکوت شد و بعد یکهو 5 نفری با هم زدیم زیر خنده.اولش از این شوخی،سرمست خندیدیم اما کم کم آن کلمه ی فرار،آن فکر رفتن برای همیشه غمگینمان کرد.همه مان تلخی ته خنده هایمان را حس کردیم.بدجوری تلخ بود.

 

 

 

/ 0 نظر / 35 بازدید