سال های تا کنون

اینکه دانشگاه برای من چه دستاوردهایی داشت و آیا این همان دانشگاهی بود که از کودکی در فیلم ها و سریال ها می دیدم،شاید بزرگترین علامت سوالی ست که این روزها همراه با گذراندن آخرین ماه های دانشجویی توی سرم خودنمایی می کند.نه فقط توی سرم،که روحم گاهی اوقات از این علامت سوال بزرگ خراشیده می شود.از قدیم دو دوره ی دانشجویی و سربازی را طلایی ترین دوران زندگی می گفتند.آس ترین خاطرات یک فرد معمولا متعلق به این دو دوره است.بهترین رفقایش را در دانشگاه و پادگان پیدا کرده.بخش مهمی از شخصیت،مسیر و کلا زندگی اش در دوره ی دانشجویی شکل گرفته،خیلی از تجربه های تکرار نشدنی را با هم دوره های تحصیلی اش انجام داده،خیلی چیزهای دیگر که من نمی توانم بهشان اشاره کنم چون شاید اصلا نشناختمشان!

تا چند ماه دیگر درسم تمام می شود و تا چند روز دیگر بیست و سه سال را رد می کنم.و حالا دارم به این فکر می کنم که به سرعت این همه سال را گذراندم و حالا چه دارم؟از مهمترین دوره ی عمرم چه چیزهایی برایم می ماند و اصلا چه چیزهایی بهم داده؟خیلی احمقانه است اگر بخواهم بگویم:"علم" یا چه می دانم به این حرف ها دل خوش کنم که رشته ام پولساز است.من یک قطعه عکس با هم دوره ای هایم ندارم.ما با هم بازدید نرفتیم.ما با هم به گردش و تورهای طبیعت گردی نرفتیم(که این یکی خیلی بین دانشجویان مرسوم است).ما با هم کار گروهی آن چنانی انجام ندادیم.ما حتی نمایشگاه کتاب تهران نرفتیم.یک  لحظه صبر کن!!!من اصلا از هم دوره ای هایم دوستی پیدا نکردم که بخواهم خیلی کارها را باهاش تجربه کنم.از این که بگذریم همه ی دوره ی دانشجویی ما(لا اقل ما عمرانی ها و مکانیک ها) درست مثل دبیرستان رفتنمان بود.صندلی های تک نفره در کلاسهایی که همه یک ساعت ونیمه اند،و استاد می آید درس می دهد،فقط و فقط تئوری...عمل قربانش بروم کار گروهی که نگو و در آخر امتحان.من هنوز که هنوز است ترجیح می دهم اگر می خواهم خاطره ای تعریف کنم از دوره ی دبیرستانم بگویم،هیچ چی برای گفتن از این سگی ترین دوره ی زندگی ام ندارم که با خودم به آینده ببرم...هیچ چی....

 


 

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایمان بخشایشی

دوباره به روزم با دلخوری هایم که شعر می شوند یا شعرهایم که دلخوری دعوتید تشریف بیاورید [گل]

نیلوفر مسیح

سلام دوست عزیز به خوانش چند اثر در مکتب ادبی اصالت کلمه ژانر کلمه گرا در ادبیات امروز دعوتید. یا علی مدد

محمد دانشور

البته خوشبختانه تو دنیای خیلی بزرگتری از چار دیواری دانشگاه با ادبیات و سینما برای خودت ساختی که این خیلی خوبه ... و باید از خودت بابت این کار کلی تشکر کنی ....

محمد دانشور

البته خوشبختانه تو دنیای خیلی بزرگتری از چار دیواری دانشگاه با ادبیات و سینما برای خودت ساختی که این خیلی خوبه ... و باید از خودت بابت این کار کلی تشکر کنی ....

صنم احمدزاده

نمی دونم .برای من یکی دوران دانشجویی پیدا کردن و تجربه کردن خیلی چیزها بود .نه تجربه های ابتدایی مثل کوه نوردی و اردوهایی هر هفته ای دانشجویی که هیچ وقت حوصله اش رو نداشتم. هر چند الان هر سبزی فروشی تبدیل به دانشگاه معماری شده ولی من دوسش دارم من این لعنتی رو دوست دارم و خیلی واسش وقت میذارم .نخوندمش که دماغمو عمل کنم یا موهامو رنگ کنم .من دوسش دارم و به این راحتی ها ازش نمیگذرم .از تمام میزهای دانشکده .از تمام استادایی که میشد روشون حساب کرد .از تمام کتابای کتابخونه اش .از تمام شب بیداری ها .از تمام کارای گروهی .از تمام هم کلاسی ها .از تمام بحث ها ی تئوری و عملی .از تمام اشتباه ها از تمام نقدها از تمام .....

نبینم اینهمه دلت گرفته حسین ما کارگاهمونو داریم هم دیگه رو داریم همدیگه رو دوست داریم اگه همه با دانشگاهشون حال می کنن خوش به حال من که مثل همه نیستم لازم نیست که بگم خودت می دونی دوست دارم

زهرا رجایی

سلام به نظرم دانشگاه اگه همون کاربری اصلی خودش رو هم داشت باز خوب بود حداقل... اما حالا نه استاد داره، نه دانشجو، نه هیچی... حتی رفیق! البه دیگه شما هم خیلی سخت گیری فک کنم همه ی آدماها و همه ی جاها همینن... رسما همه چی به گا رفته و تغییر کاربری داده به هیچ!! پس نباید خیلی از یه چیز مشخص دلگیر بود باید از همه چی دلگیر بود...

زهرا رجایی

اوهوم... اما خب همیشه که داستان نمیذارم مرسی که اومدی و خوندی من کلا همیشه بعضی وقتا میام اینجا رو می خونم اما چون زود به زود و بی دعوت و معمولا مخاطب خاص دار می بروزی(!) به همه ی پستها نمی رسم. منطورم هم از مخاطب خاص، مخاطب خاص اونجوری نبود!! منطورم مثلا پست الهام میزبان بود خوب باشی [گل]