در بزنگاه عشق و رفاقت

این آینه توُ فکر شکستن نیست

باور نکن،این صورت من نیست

(روزبه بمانی)


1.مدت کوتاهی ست در وبگردی هایم گاه گاهی کامنت هایی در بعضی وبلاگ ها می بینم از طرف "حسین فلاح".باید از همین جا و به طور رسمی اعلام کنم که این حسین فلاح من نیستم.این فقط یک تشابه اسمی ست که متاسفانه چون ایشان هیچ آدرس وبلاگ(که اگر ندارند هیچ آدرس ایمیلی که اگر آن را هم ندارند پس در اینترنت چه می کنند؟!)از خودشان نمی گذارند،گفتم شاید بهتر باشد چند نکته را در این باب ذکر کنم.البته ایشان همواره در کمال ادب کامنت می گذارند و من از آن جهتش نگران نیستم،ولی دیده ام که مثلا در کامنت هایشان به عمق احساسات طرف مقابلشان هجوم برده و با عشق  و علاقه ی خاصی برای افراد(حالا ان شاالله که فقط جنس مخالف نیست)کامنت می گذارند که آب از پک و پوز طرف شره می کند، در حالی که من حتی با نزدیک ترین دوستانم هم این طور صحبت نمی کنم و هیچ خوشم نمی آید در فضای اینترنت با هر کسی دخترخاله شوم.این (1)...اما (2)..ایشان حتی وقتی می خواهند در حمایت از سید مهدی موسوی در وبلاگی که در دفاع از نامه ی یغما گلرویی مطلبی نوشته بود صحبت کنند،خیلی الله بختکی و با استدلالات آبدوغ خیاری حتی کار را خراب تر می کنند  (که از نظر من شما وقتی می خواهی از یک عقیده ی به حق دفاع کنی،باید در آن حد و حدود سواد خرجش کنی که متاسفانه ایشان در حد مهدی موسوی و غزل پست مدرن نتوانستند مایه بگذارند) که آنجا مجبور شدم به خاطر اینکه این بی سوادی به گردن من نیفتد  چند خطی کامنت بگذارم با ادرس وبلاگم.در حالی که بنا به حرف زدن بیجا ندارم.به هرحال خواهشی که دارم ایشان زین پس یا یک آدرس وبلاگی اگر دارند یا اگر ندارند ایمیلشان را در کامنت هایشان ذکر کنند.اگر هم که نه،بنده خودم کارشان را آسان می کنم:پس ای مردم بدانید و آگاه باشید که من اگر بخواهم در وبلاگی کامنت بگذارم حتما آدرس وبلاگم را هم خواهم گذاشت.

 

 

2.با ریزش صد و چند درصدی مخاطبین این وبلاگ در چند ماه گذشته و با توجه به اینکه این امر ناراحت کننده و آبرو برنده برای نویسنده ی وبلاگ که همانا من باشم،در مغایرت با سیاست های کلی و برنامه های پیش برنده ی این خانه ی مجازی مبنی بر جذب حداکثری و دفع حداقلی ست،در این پست لازم دیدم نکاتی هم در این باب ذکر کنم.در مورد بی مهری های دوستان که در چند پست قبل به تفصیل صحبت کردم و گفتن دوباره اش در حقیقت دست انداختن خودم است.پس عزیزان من،انقدر به من خرده نگیرید که چرا فیلمساز محبوبم مسعود کیمیایی ست و غیره...گرچه مسعود کیمیایی در زندگی من فراتر از یک نام است اما یک نگاه به خودتان بیندازید!با وجود شماها من مرام و معرفت را فقط مجبورم در فیلم های کیمیایی جستجو کنم تا حداقل کمی مثل آن هندوستانی که خونش را می فروشد و به سینما می رود تا چند ساعت آرزوهای خودش را ببیند و آرام شود،من هم آرام بگیرم.می توانم با اسم و رسم و لینک و مدرک حرف بزنم،اما لازم نیست.چون یک بار گفته ام هر کسی مجاز است رفتارش در این محیط مجازی را طبق سلایق خودش تنظیم کند.بگذریم:

پروین ز کجروان سخن از راستی چه سود؟

الغرض، چند ماهی ست که شیوه ی وبلاگ نویسی ام را تغییر داده ام.این تغییر کوچک باعث شده فاصله ی بین به روز رسانی ها خیلی کمتر شود،و از طرف دیگر هر چند پست شعر داشته باشم.که خودم این شیوه را بیشتر می پسندم.از اینکه یک تاریخ مشخص هم برای به روزرسانی تعیین کنم خوشم نمی آید،چرا که دوست دارم هر لحظه ای که احساس کنم باید حرفی بزنم،از این تنها دریچه ی ارتباطی ام با دنیای کوچک اجتماعی ام صحبت کنم.پس ممکن است هر ماه چند به روز رسانی داشته باشم و معمولا هر چند روز یک بار که به طور متوسط ماهی 2 یا 3 بار(شاید گاهی بطلبد و بیشتر شود)می شود به روز می کنم.با این شیوه کمی خبر رسانی برایم سخت می شود.به این پست دعوتتان کردم تا بگویم اگر احساس می کنید از خواندن نوشته های این وبلاگ بدتان نمی آید،خودتان حواستان بهش باشد و هر چند روز یک بار یک سری بهش بزنید.

پس حرف های اصلی تر بماند از پست بعد که امیدوارم خودتان هر چند روز سری بزنید.

 

 

و یک شعر که خیلی قدیمی ست و از تمرین ها و تجربه های گذشته ی کارگاهی ست.

 

 

 

تتق تتق...و دو تاس نشسته بر صفحه

به سمت دشمن فرضی بتاز تا ببری

نایست گوشه ی میدان..برو..وجرئت کن

در انتظار کدام اتفاق تازه تری؟

بگرد دوُرِ جهانت...بگرد...پیدا کن

که سرنوشت تو آنجاست،در همین سفری...

و کاش راه به یک مقصدی رسد بعد از

هزارو سیصدو شصت و چقدر دربدری

نگاه کن که کجایی!رسیده ای به عدم

عقب بکش که دوباره...دوباره در خطری

اگرچه در تب رفتن...و حمله می سوزی

هنوز منتظری و هنوز منتظری

[زمان حمله چرا پس نمی رسد راوی؟]

تو داری از بغل آن که ساده می گذری!

نایست گوشه ی میدان...برو که وقتش شد

بریز تاس خودت را هنوز سر به سری

/ 10 نظر / 6 بازدید
ایمان بخشایشی

سلام حسین جان ... قضیه ی کامنت های جعلی تازگی نداره... واسه شعر هم باید بگم وقتی تو به تکلیف کارگاهی به چشم یک فرصت برای تجربه جدید نگاه کنی تکلیف کارگاهی یا همون تمرین یک کار خوب از آب درمیاد...تو هم همیشه با این دید می نوسی ... این جای خییییییییییییییلی خوشبختی برادر گلم

الهام میزبان

عجب روزی رو شروع کردم امروز کلی حرف دارم باهات و هی هر روز دارن بیشتر می شن جوری که حس می کنم هی داره این حرفهای گفته نشده دیوار می کشه کلا پرم از نگفتن ها

الهام میزبان

چقدر کامنت گذاشتن سخت شده! دائم هنگ می کنه صفحه کامنت هات شعر رو خیلی دوست داشتم خوب بود چند تا جا ویرایش می خواست می تونستی بهترش کنی مثل و کاش راه به یک مقصدی رسد بعد از=> که می تونستی روی اون رسد کار کنی تا زبانش بهتر باشه یا این "که" در "تو داری از بغل آن که ساده می گذری!" ولی جاهای خیلی خوب هم داشت مثل در انتظار کدام اتفاق تازه تری؟ در انتظار کدام اتفاق تازه تری؟ در انتظار کدام اتفاق تازه تری؟ در انتظار کدام اتفاق تازه تری؟ در انتظار کدام اتفاق تازه تری؟ آخ خ خ خ خ خ در انتظار کدام اتفاق تازه تری؟

الهام میزبان

ببین من یه کامنت دیگه هم گذاشتم درباره شعرت الان کامنت هات رو سه تا نشون می ده اما کامنت من نیست تو رو خدا درست کن اینجا رو

فاطمه اختصاری

آهای آقای فلاح جان من کامنت و این حرفایی که میگی رو ندیدم ولی یک آقای حسین فلاح که اتفاقا عزیز دل من و هم کارگاهی کارگاه ادبیات دکتر موسوی هم هست رو می شناسم که خیلی هم مودب و نازنینه خیلی تند نوشتی برادر من!

فاطمه اختصاری

مرسی برای شعر که زیبا بود فقط با (یک مقصدی) موافق نیستم ایراد داره از دو علامت معرفه استفاده کردی (ی) و (یک)

زهرا رجایی

مرسی از دعوت شعر خوبی خوندم فقط این بیت یه حالت متناقضی میده به آدم: و کاش راه به یک مقصدی رسد بعد از هزارو سیصدو شصت و چقدر دربدری. یعنی مصرع دوم رو دوس داری اما مصرع دوم به همون دلیلی که دوستان کامنتای پایینی گفتن، یکم خوب نیس. موفق باشی [گل] راستی من لینکت کردم با اجازه البته اگه به حساب پسرخالگی و اینا نمیذارید![لبخند] و یه چیز دیگه منم با شعر به روز بودم ها

ایمان ژاله

سلام وبلاگ ترانه های سوخته به روز شد با ترانه مونا برزویی از زاویه ای دیگر منتظرت هستم

زهرا رجایی

مرسی از وقتی که گذاشتی و... اما خب شاید بهتره بالصراحه بگم نمی فهمم یعنی چی! یعنی چی که فرم کار من با فرم کار مهدی موسوی مقایسه میشه؟ اونم توسط آدمایی مث شما که قطعا می دونی فرم مختص کسی نیس... من همونقدر حق دارم غزل دوری با این وزن بگم که مهدی موسوی حق داره، که تو حق داری... اگه اینجوری بود که باید هر کدوم از ما که موزونه کارامون هر روز یه قالب جدید درست کنیم... بعد توی کامنتت اشاره کردی: «تفکر پشت اثر». من خودم واقفم که دکتر موسوی یه عالمه کار خوب و قوی و عالی توو این فرم داره اما شباهت فرم! نه تفکر مشابه... این کار من چه تفکر مشابهی با کارای دکتر داشت؟ با همون غزلی که شما نمونه آوردی ش. اگه توو پرنده کوچولو هست که قطعا خوندمش ولی الان اصلا یادمش نیس و وقت هم نکردم برم توی کتاب بخونمش سرچ هم که کردم روی نت نبود خلاصه ی امر اینکه فکر نمی کنم این نوع نقد نقد درست و حرفه ای محسوب بشه. ما داریم روی یه متن حرف میزنیم و وقتی از متن حرف میزنیم میتونیم خیلی حرفا هم کنارش داشته باشیم، که مربوط میشه به متن... نه روی مولف ها... بازم مرسی از وقت و حرفات [گل]

محمد دانشور

بریز تاس خودت را هنوز سر به سری سلام بالاخره تونستم بشینم و وبلاگتو بخونم . خیلی وقته ندیدمت و دلتنگم . چند وقته به این نتیجه رسیدم که ادبیات در شرایط گل و بلبل فعلی واقعا ارزش دغدغه شدن رو نداره . پیشنهاد می کنم تو هم یه مقدار انتظارات و دغدغه ها تو هرس کنی و خودت رو اذیت نکنی و بچسبی به فسمتهای شیرین و بی حاشیه ش . شعرت رو دوست داشتم و البته بحثهای خانم میزبان و اختصاری رو هم باهاش موافقم .