یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

قرارداد را امضا کردم و کتابم را رسما به ناشر تحویل دادم و از تهران برگشتم.هرچند یک سال دیرتر،هرچند نه با آن شرایطی که توی ذهن داشتم.اما در این اوضاع قمر در عقرب صنعت نشر،به خصوص برای مجموعه داستان و به خصوص تر برای یک کتاب اولی، فکر می کنم خیلی خوش شانس بودم که با یک ناشر حرفه ای کارم را شروع می کنم و حرفه ای تر می توانم کتابی را که برای کلمه به کلمه اش زحمت کشیدم را به دنیای ادبیات وارد کنم.حالا دیگر هیجان گذشته را ندارم و می توانم بیشتر روی مجموعه شعرم تمرکز کنم و همچنین رمانم که به محض تکمیل شدن طرحش در آینده ی خیلی نزدیک نوشتنش را شروع می کنم.این طور برای خودم وقت خریدم.عجله نمی کنم و صد در صد وقتی نوشته شد،باز هم به بهترین شکل منتشرش خواهم کرد.حالا می توانم روی مطالعات و تحقیقاتم در مورد این رمان،که عجیب به آن امید دارم  سر حوصله  وقت بگذارم.

قرار بود در سال 90 مجموعه داستانی را چاپ کنم که یک سال تمام با من زندگی کرد و به بار نشست.اما حالا در 92 دارم کاری را چاپ می کنم که قرار بود دومین اثرم باشد. کمی دیر شد اما از تصمیمی که در آخرین لحظه گرفتم پشیمان نیستم.هنوز زمان آن نبود که آن مجموعه ی اول منتشر شود.و شاید هیچ وقت هم نشود.هرچند پر از خاطره و دوستی و زندگی و نفس به نفس در یکشنبه هایی کنار یارانی بودن بود که حالا...بگذریم.

فکرهای زیبایی داشتم برای بعد از قطعی شدن انتشار اولین کتابم.فکرهایی که از همان 3 سال پیش که کار اول استارت خورد در سرم بودند.فکرهایی که فقط با حضور آن دوستان و یارانی عملی می شدند که حالا...بگذریم.

اولین اتفاق خوب 92 که افتاد.احتمالا چند تای دیگر هم در زمینه های کاری و درسی پشت بندش بیاید،و حتی ادبیاتی.از این بهتر نمی شود.به آینده امیدوارم و از حال هم دارم لذت می برم...دیگر چه می خواهم جز آرزوی سلامتی برای یارانی که...بگذریم.

/ 0 نظر / 10 بازدید