زندگی برمی گردد

 

 

هوا که سردتر شد،حتما شال گردنم رو می ندازم و هدفونم رو می ذارم توی گوشم و وقتی توی کافه ی محبوبم قهوه م رو خوردم به راه های تاریک نا شناخته ی خودم میرم تا فقط پیاده روی کنم و فکر کنم و فکر کنم و دست آخر سر از اول خیام در بیارم.جای خلوت همیشگی م بشینم و امتداد بلوار رو تماشا کنم که پره از نور و رنگ...بعد فقط دوست دارم داد بزنم:

Hey you

Out there on the road

Always doing what you're told

Can you help me?

Hey you

Out there beyond the wall

Breaking bottles in the hall

Can you help me?


 

پ.ن:کلی هدیه و سورپرایز برای خودم دارم،به مناسبت تغییرات اساسی و مثبت در رویه ی زندگی.

/ 0 نظر / 5 بازدید