بر بلندای یلدا

بچه که بودم وقتی شب یلدا از راه می رسید حال خودم را نمی فهمیدم.چون یلدا بلندترین شب سال بود(و هست)و من می توانستم یک شب بیشتر از شب های دیگر بخوابم!!! دبستان که می رفتم اکثرا راننده ی سرویس من را اولین نفر سوار می کرد و آخرین نفر پیاده می کرد و آن زمان هم به طرز گله واری 10-15 نفر را توی یک ماشین جا می کردند(که اتفاقا چقدر هم ظهرها هنگام برگشت خوش می گذراندیم)از همین رو صبح ها ساعت 6 بیدار می شدم.زمستان های سرد آن سال ها را هیچ وقت از یاد نمی برم که هوا هنوز کاملا تاریک بود که مادرم بیدارم می کرد. صدای برنامه ی صبح بخیر ایران از تلویزیون می آمد و خواهر و برادر بزرگترم هم کم کم آماده می شدند که بروند دبیرستانشان و پدرم که هیچ وقت بعد از اذان نمی خوابید و قرآن می خواند و بعد هم صبحانه را می خورد و روزنامه ای می خواند و می رفت سر کار.یکی از همین صبح های اول دی ماه بود که مادرم بیدارم کرد تا بروم مدرسه و من اصلا احساس خستگی نمی کردم و به قولی سیرخواب شده بودم.خوشحال و قبراق گفتم:"چقدر خوب خوابیدم.چون دیشب از شب های دیگه بیشتر خوابیدم اصلا خسته نیستم"مادرم لبخندی زد و ابراز خوشحالی کرد...خواهرم سعی داشت جلوی خنده اش را بگیرد و برادرم خیلی جدی گفت:"آره دیگه...دیشب چهار-پنج ساعتی بلندتر از شب های دیگه بود" و من واقعا با این خیال خوابیده بودم و تازه آن صبح بود که با متلک برادرم و توضیح خواهرم فهمیدم شب یلدا فقط و فقط یک دقیقه ی ناقابل بلندتر از باقی شب هاست.

یلدا را دوست دارم به خاطر اینکه برایم رنگ دیگری دارد.یلدا برای من زرد متمایل به نارنجی ست و گرم گرم است.

 

و شعر که خوب شد چند ماهی منتظر ماند برای خوانده شدن تا اینکه وقتش برسد.

 

[یک...دو...سه...امتحان]و تو رد می شوی غزل

با چشم های من تو چه بد می شوی غزل

وقتی توجهی به نگاهم نمی کنی

دیگر به ناز و عشوه سیاهم نمی کنی

می خوانم از دلی که نشاندیش غرق خون

[بازم که میکروفون شده اسباب بازیتون]

□□□

ضبط و صدای هم/همه در حال کشمکش

[فندک همون کنارته...][...این کوفتیُ نکش]

من از چرای کف شدن دست ها پُرم

از رقص پابرهنه ی تو در تصورم

روی تمام خاطره های شکستنی م

از سطح باوری که ندارم نمی کنی م/؟

□□□

[خواهر برنج دم/نکش انقدر اینُ مرد]

و دست های خالی بر روی تخته نرد

بوی خوشی که از خبر شام می رسد

نزدیکی شبی به سرانجام،می رسد

[آخ جون دوباره مدرسه تعطیل میشه،برف]

و هی جرینگ و جینگ و دلینگ و دلینگ ظرف

□□□

"از چشم خود بپرس که ما را که می کشد؟"

حافظ نخوان پدر که مرا گریه می کشد

فعلی که در تقاطع انجام مانده است

□□□

یک بیت پر صدا که زد و خلسه را شکست:

ساعت،که زنگ می زند و...[آقا چاکریم

خانم کجا نشستی؟نصفه شبه،بریم

لطفا کلاه و شالمو از اون طرف بده

اون آبیه عزیز من این مال حامده]

□□□

چی مانده از شبی که مرا بی غزل گذشت؟

جز رقص های کرده اش از ریتم شیش و هشت!

فنجان سرد و نیمه پر لب پریده ای

سه...دو...و یک آسانسور هم کف رسیده ای

 

 

 

 

/ 26 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا رجایی

وبلاگ «سگ لرزه های یک شک» با «از اون حرفا که می دونی!» به روز شد: در این پست استثنائا چیزهای مهم تر از شعر هم وجود دارد: خیلی ضایع است که آدم دروغ بگوید! خیلی ضایع است که آدم دروغ بگوید! و × برای یکی شدن/ اگه مرگ من بسه/ نفس منو بگیر × تو شاعر نسلی هستی که پشتته × از اینجا تا دم در هم بری دلشوره می گیرم × نمره ی بیست کلاسو نمی خوام × توو این سرمای تنهایی/ نمیشه حفظ ظاهر کرد منتظرتان هستم، در این روزهای خیلی بد...

زهرا رجایی

آقا می دونید چرا شما ما رو دعوت نمی کنید بیایم اینجا شعرا و حرفاتون رو بخونیم؟ من میدونم! چون همو لینک نکردیم! بکنیم این کارو؟

صنم احمدزاده

همهمه شعر را دوست داشتم چند صدایی و کارکرد کشیدن از صدای واژه ها خوب بود ممنون

علی کریمی کلایه

سلام حسین جان ممنون از دعوتت و اینکه نسبت به من ابراز لطف داری بابا تو هم که خودت یه پا استادی

آصف نوروزی

چی مانده از شبی که مرا بی غزل گذشت؟ ممنون از حضورت فدات به رسم همیشه و با افتخار لینک شدی سبز باشی و آفتابی

لیلا لطفی

با چشم های من تو چه بد می شوی غزل... سلام منتظر حضورتان [گل]

حسین رجب دری

هو المحبوب سلام... با چهار رباعی به روزم.بی صبرانه منتظر نقد و نظراتتان هستم...