جایی برای پنهان شدن نیست


شب را با کلافگی و عصبانیت به پایان ببری و دوست داشته باشی فقط فریاد بزنی و حرف هایت در نعره هایت جاری شوند.اما همه چیز را بریزی درون خودت که آن هم نیمه ی راه  میان گلویت می ماند.بعد می خوابی که شاید کمی از فشاری که روی روانت آورده اند کم کنی اما نیمه های شب درد زانویت که حالا یک ماهی هست بیچاره ات کرده نگذارد خواب به چشمت برگردد.صبح را آغاز کنی میان باران و ابر که همیشه انتظارش را می کشی اما ذره ای از اعصاب خردی ات کم نشده باشد.طبق برنامه ی تکراری این چند ماهه ات بنشینی به درس خواندن اما حواست جمع درس نشود و همه چیز را کنار بگذاری.تلفنی بهت بشود که هرآنچه از دیشبش برای راه رفتن روی اعصابت خرج نکرده بودند را،حالا تسویه کنند.موفق بشوند و تو صدای مغزت را بشنوی که مثل ریزه های بشقاب شکسته ی چینی ست که انگار با کفش رویش فشار می آورند.هی منتظر بمانی ظهر شود که بخواهی بروی کلاس و خوشحال باشی از اینکه از مسیر دوست داشتنی ات پیاده زیر این باران می اندازی و می روی و خودت را رها می کنی از این افکار و حماقت آدمها.ببینی همه ی خیابان ها را آب گرفته و مجبور شوی برگردی و سرت را سشوار بکشی و بعد برخلاف روزهایی که پدرت می رود حرم ماشین در پارکینگ نباشد از شانست و آژانس بگیری و به این فکر کنی که به علاقه ی قدیمی ات گوش کنی و "راه سازی" انتخاب کنی یا به ژست و درآمد یک مهندس مشاور و "سازه" را هم به عنوان یک گزینه گوشه ی مغزت نگه داری و یا با دیدن این وضع شهر کمی روی "سازه های هیدرولیکی" فکر کنی که آب گرفتگی بیچاره کرده همه را.برسی به کلاس و خوشحال می شوی که چند ساعتی به هوای درس از آن فکرهای حال به هم زن و آدم های پوچ از خود متشکربیرون می آیی اما بر خلاف همیشه اصلا دل به درس نمی دهی و هرچه استاد تست های کنکور ارشد 90 و 91 را می نویسد و از خصوصیات فکری طراح دوره ات می گوید تا شما را با تفکرش آشنا کند که بدانید با کی طرف هستید و بعد راه های مقابله با او را می گوید،تو فقط توی دل می خواهی زود فصل "خمش الاستیک" را تمام کند که برگردی.بعد که می بینی در خانه و شهر خودت و حتی در دنیای فکری خودت جایی برای پنهان شدن نداری می خواهی پناه ببری به دوردست ها. یاد حرف دیروز مادرت می افتی که حالت را می بیند و غصه می خورد و می گوید:"چند روزی همه چیز را رها کن و برو تهران پیش مادربزرگت"اما تو می دانی دیگر وقت نداری و چشم بر هم بگذاری همین یک ماه و نیم هم رفته،پس می گویی :"چیزی به کنکورت نمانده و نمی خواهی زحمات شش ماهه ات را هدر بدهی".بیشتر یاد دلسوزی ها و غصه خوردن های مادرت می افتی که با دیدن حال و روزت دیگر جلوی خودش را نمی تواند  بگیرد و به گریه می افتد و ازت می خواهد خوب شوی..می گوید بیا برویم دکتر.و پدرت بهش می گوید:اینقدر از این حرف ها بهت نزند،که بزرگ شده ای و دیگر می دانی صلاح کارت چیست.که خودش بیشتر از هرکسی دلش به حال خودش می سوزد بهتر از هر کسی می داند باید چه کند.در راه می دانی که می خواهی برسی و بنویسی و از آن طرف می دانی با این حال هرچه بنویسی خوب نمی شود.دلت می خواهد دوباره "پرسه در مه" را ببینی و فکر و خیال نمی گذارد حواست جمع شود.پس پناه می بری به صدای علیرضا قربانی.بعد در ذهنت کسانی را می بینی که با خودشان همین طور فکر می کردند که تو امروز کردی.می بینی که چقدر در ذهنت حقیر بودند.پس می گویی من نمی خواهم مثل آن ها پیش چشم دیگران حقیر باشم.پس سعی می کنی این فکر ها را دور بریزی.پس سعی می کنی بی خیال شوی.پس کمی آرام می شوی،سبک می شوی.پس می روی سراغ لپتاپ و می نویسی.پس خوب می شوی.

 

پ.ن:عکس،بی شک "بی خوابی" اثر کریستوفر نولان

/ 0 نظر / 5 بازدید