از کافه گردی های شعر و قهوه و سیگار

لطفا پس از ورود به این وبلاگ به احترام رضا بروسان فقط یک دقیقه سکوت کنید.

__________________________________________________________

رفیقی دارم که مدتی ست رفاقتمان هشت ساله شده.نحوه ی آشنایی ما خودش یک ماجرای مفصل است که در اولین روز تحصیل در دبیرستان دکتر هشترودی مشهد اتفاق افتاد.در طول این مدت کم کم رابطه ی ما نزدیک تر شد و نزدیک تر شد و یک جایی متوقف شد...یک جایی کمرنگ شد...یک جایی کلا محو شد تا اینکه سر رد و بدل کردن فیلم دوباره نزدیک و نزدیک تر شد تا الان که واقعا رفیق خانگی و گرمابه و گلستان و صد البته الواتی و کافه گردی همیم.عصرهای پاییز و زمستان ساعت ها در کافه می نشستیم و قهوه می خوردیم و از تقسیم بندی اقوام یهود می گفتیم که بعد از آزادی از بند بابلیان به چند دسته تقسیم شدند.بعد به این نتیجه رسیدیم که رومن پولانسکی یک یهودی اشک نازی ست...کلی پشت سرش حرف میزدیم که مردک متجاوز است و بچگی دزد بوده...بعد برایش دل می سوزاندیم و می گفتیم بنده خدا از ده سالگی که نازی ها پدر و مادرش را بردند مجبور به دزدی بوده.می نشستیم در کافه و نقشه می کشیدیم برای مهاجرت و او چقدر عشق امریکا بود(و هست)اما من اروپا را ترجیح می دهم. همیشه می خواست نظرم تغییر دهد و همیشه با این جمله که امریکا سرزمین فرصت هاست.در عوض با هم قرار گذاشتیم اولین کریسمس بعد از رفتن هر دو به پاریس برویم و زیر برج ایفل قرار بگذاریم و در نزدیک ترین کافه قهوه بخوریم.با هم حسرت این را خوردیم که ای کاش GAY می شدیم تا دیگر دلمان برای دختری نلرزد و خودمان را الاف عشق و عاشقی نکنیم.که به قول خودش:هم حرف هم را می فهمیم...هم با هم خوشیم...وقتی هم لازم می شد من یه حالی به تو می دادم...تو یه حالی به من می دادی یه خونه هم می گرفتیم با هم زندگی مونو می کردیم!ما با هم برای هکتور غصه خوردیم و معتقد بودیم حقش نبود آکیلیس بکشش.از حماقت پاریس هم لجمان در می آمد که هکتور نازنینمان را به کشتن داد.قصد کردیم یک فایت کلاب راه بیندازیم و بیر فیست(مشت برهنه)بازی کنیم.آرزو کردیم مثل وینسنت توی مترو بمیریم آن هم با لبخند و بعد بگوییم:"یه مرد توی قطار شهری مشهد می میره...به نظرت کسی متوجه میشه؟"و این اواخر هم تصمیم گرفتیم در محله ی وزیر اکبر خان کابل بادبادک هوا کنیم و بودی پران بازی کنیم.

چرا همیشه فکر می کردم آن کسی نیستم که باید باشم؟

متاسفانه حال این روزها جنگیدن و باختن است...برای چیزهایی دارم می جنگم ومی دوم که ارزش معنوی بالایی برایم دارند اما می ترسم...می ترسم آن قدر دیر برسم که قبل از من افراد دیگری همه ی فکرهای مرا عملی کنند و بعد از فرط تکرارشان هدف من لُوث شود.

 

 

 

و شعر که خیلی منتظر ماند...درست مثل خودم که کودکانه انتظار دی ماه را می کشیدم اما حالا که آذر رسیده و چیزی به دی نمانده دوست دارم زمان بایستد.

 با یک تشکر ویژه از استاد عزیزم الهام میزبان که برای بهتر شدن این شعر عاشقانه دل سوزاند...و برای بهتر شدن من هم.......

روی هم رفته شبیه خود من نیست دلم

خودمانیم خودش یک تنه مردی ست دلم

همه ی زندگی ام عکس همه برعکس است

این صدا گریه ی طولانی بعد از مکث است

که تو را مشت فقط توی سرم می کوبد

نبض من در وسط زخم و ورم می کوبد

هر شب از پنجره ام اسم تو را داد زدم

بدتر از قبلا و از قبل تر از قبل بدم

گریه های خفه ام زیر پتو خواب شدند

نقش های زده از تو همه بر آب شدند

توی خوابی که ندیدم به تو نزدیک شدم

هیچ معلوم نبود این که تویی یا که خودم

رفتی از خواب من و شعر برایت خواندم

رفتی و از همه ی فاصله ها من ماندم

من و هم خانگی ام با شبحی سردرگم

من و همراه شدن با بد و خوب مردم

من و دیوانگی و واهمه و پرسه و شب

من و راهی به تو و چند قدم از تو عقب

من و خاموشی و گیجی وسط سیگارم

تو در آن سمتی و من این طرف دیوارم

نامه دادی وسط گریه ی من شانه نبود

پستچی آمد و برگشت و کسی خانه نبود

گریه کردم وسط هر گذر خالی شهر

گریه کردم که ببینی و بگویم اینجام

گریه کردم ته هر جمله ی پشت تلفن

تا که شاید تو از این گریه بفهمی تنهام

□□□

تلفن زنگ زد و بطری آبم چپ شد

ضبط هم ملغمه ی راک و بلوز و رپ شد

تا که در آخر هر قطعه به یادت باشم

تیغ را می کشم و خون به جهان می پاشم

به همه آنچه که بود آنچه که هست و به خودم

به همان روز غریبی که تو را عشق شدم

به حیاط و شب دانشکده ی معماری

به شبی آن طرف خواب پس از بیداری

به فراموشی این رابطه ی یک طرفه

به همین زندگی غم زده ی بی شرف ِ ...

□□□

حتم دارم که در این خواب بدم می پوسم

من همیشه وسط خلسه ی این کابوسم

به من این بار بگو:"از تو بدم می آید"

که فراموش شوم از نظر تو شاید

/ 26 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس معرف

هیچ معلوم نبود این که تویی یا که خودم من ازتوام،از تو،آنقدر که نمی دانم دلم برای تو تنگ است یا برای خودم زیبا بود وبه دل نشست.... به من هم سری بزن با ااحترام وافتخار لینکت کردم

الهام حیدری

ممنون از دعوت سلام منو به الهام عزیز برسونین یه روز می خوام بیام کارگاهش حتما

هانیه ملکی

سلام مرسی از دعوتت درباره ی شعر ؟ دوستش دارم کار خوبیه نه می جنگی عزیز نه می بازی داری تلاش می کنی و موفق می شی ادامه بده لینکت اضافه شده اسم بلاگمم که می دونی ؟!

زهرا رجایی

وبلاگ «سگ لرزه های یک شک» با شعری جدید در «تنهایی فورپان ها» به روز شد. منتظر نقد و نگاهتان هستم...

محسن عاصی

. پشتت خمه از غصه و این درد صافت کرد دستات پر از میله است ، زندون اعترافت کرد چشمات کبوده ، خاطراتت رد خون داره این روزهای بی ملاقاتی جنون داره . . . . به رسم هر ماه با شعری جدید « به سلامتی زندونیای بی ملاقاتی » چند لینک یک خبر و یک عکس به روزم و منتظر نظرات شما با احترام .

بهناز

. . حرف تو که میشود هم باغ و هم خانه بغض می کنند وقتی میرفتی بهار به گلهای پیراهنت گیر کرده بود...