حریق خزان بود

روزهایی هست که می دانی خواهند آمد و جز با زمزمه های هدفون در گوشت نمی گذرند، اما نمی دانی که این بار کدام هایشان تو را انتخاب کرده اند تا از گوشت به قلب و مغز و زبانت راه پیدا کنند.حتی اسپیکرهای NEC  که به لپتاپت زده ای یا ظبط و باندهای pioneer  ماشین،حین رانندگی برایت جای آن هدفون و موبایل نوکیا ات را نمی گیرند. هر سال یک فضا یا شخص خاص بیشتر درگیرت می کند.سال پیش تر josh groban  بود تمام شب های یخ بندانی را که از دانشگاه برمی گشتی را تا خانه همراهی ات می کرد. یک نوع جنون بود یا میل به کنده شدن از آدم ها که در سرمای عجیب زمستان،ساعت های پایانی شب را پیاده از میدان پارک تا خانه گز می کردی از فرعی های به هم پیوسته و فقط تو باشی و تاریکی موسیقی،و کوچه هایی که ازشان خسته نمی شدی.زمان که می گذشت و به روزهای سردتر پاییز و بعدتر زمستان نزدیک می شدی و از خودت می پرسیدی  چرا خیلی وقت است هیچ آوایی توی دلت را خالی نکرده؟که خیلی اتفاقی به "امیرکبیر" شهرام ناظری برمی خوری و شب و روز درگیرش می شوی.این آلبوم،عجیب پاییزی ست. زیاد نمی گذرد که وسوسه ی شنیدن "مولویه"اش هم می گیردت و صد برابر درگیر می شوی. واقعا که احساس می کنی "مولویه" از جایی به غیر از این دنیا و زمینش آمده.وحی است. بیشتر نسبت به موسیقی کلاسیک ایرانی علاقه مند می شوی و آواهای دیگر هم کم کم رخ نشان می دهند.حسین علیزاده با "سرود گل" خیلی ناگهانی خودش را پرت می کند وسط و بعدتر تو به دنبال "به تماشای آب های سپید" می روی که تا مدت ها می شود موزیک متن رفت و آمدت به کلاس.علیرضا قربانی را که هیچ وقت از گوشه ی ذهنت کنار نمی گذاشتی را دوباره با "بر سماع تنبور" می کشانی اش درست به وسط روز و شب هات.پنجه های پورناظری ها بر سیم های تنبور و آن حنجره ی افسانه ای دیگر رهایت نمی کند که "حریق خزان" را پیدا می کنی(یا او پیدایت می کند؟) و همین است که مدت هاست سر  گل همه ی همراه هایت در این بازه از زندگانی ات می شود و هنوز که هنوز است هر روز با توست و خودت هم خوب می دانی حالا حالاها سوگلی جدیدی دلت را نمی برد که علیرضا قربانی این بار واقعا جادو کرده،آن هم نه در موسیقی ایرانی که در آلبومی با ارکستراسیون کاملا غربی و با اشعاری که چه عجیب بر موسیقی کلاسیک نشسته اند.طاقت نمی آوری،حتی همین نوشته را زود تمام می کنی که دوباره حریق خزان را گوش کنی و چه زیبا می شود هم به همراهی اش پاییز را بدرقه کرد و هم به زمستان رسید.

/ 0 نظر / 6 بازدید