من،مارک زوکربرگ و آقای پرشین بلاگ

بی ارزش...

 تنها کلمه ای که در مورد بعضی از افراد و کارها و منششون به ذهنم می رسد تا بیان کنم.

حضورم در فیسبوک یک هفته ای بیشتر طول نکشید.اما همین یک هفته کافی بود تا از آدم بودن پشیمان بشوم و نسبت به خیلی کس ها و چیزها نا امید بشوم.مثلا وقتی در صفحه ی یکی از دوستان شاعر کامنتی می بینم از احمقی که نوشته:"شما از سر ما گوسه فندان!!! زیادید...".و در کمال شگفتی اولین کسی که باید عکس العمل نشان بدهد نسبت به این کامنت احمقانه،سکوت اختیار می کند و نمی دانم دیگر با چه رویی می خواهیم از مردمی بودن و این ها دم بزنیم وقتی خودی مردممان را گوسه فند(و نه گوسفند)خطاب می کند و ما سکوت می کنیم.وقتی خودمان عشق گوسفند بودنیم پس هیچ حقی نداریم که از حکومت گرگان بنالیم.

این وبلاگ هم چند هفته ای تعطیل بود،اما این یکی را نتوانستم ترک کنم.5 سالی با من بوده به شکل یک پنجره که گاهی چیزهایی را که می دیده ام را از قابش به دیگران نشان می دادم و گاه بازش می کردم و فریاد می کشیدم.برنامه ها دارم برای این وبلاگ.به این سادگی دست از سرش برنمی دارم.

محض خالی نبودن عریضه همین قدر بگویم که چند روز پایانی 91 با چند اتفاق و خبر خوب سر شد و دنباله اش به 92 کشیده و باعث شده من به امسال خوشبین باشم و امیدوار...مثل همیشه.

/ 0 نظر / 7 بازدید