شاید نسلی دیگر

1-تازگی ها فهمیدم که کار خیلی سختی در پیش دارم.گفتن حرفت در قالب داستان همراه با قصه گویی،رعایت اصول تکنیکی،نوآوری های در حد خودت و از همه مهمتر حرکت رو به جلو آن هم به طوری که مخاطب محترم به حرف های پنهان شده زیر لایه ی اصلی متن پی ببرد و اسیر رویه و اولین چیزی که خودنمایی می کند نشود،کار سختی ست.آن هم با مخاطب امروز که نمی دانم چه بناممش!مخاطبی که اینقدر تنبل است که حاضر نیست چند دقیقه تحمل کند و داستانی با ریتمی کندتر را بخواند یا بشنود.او حاضر نیست بعد از تمام شدن کار کمی به آن فکر کند تا اصلا بفهمد اصل موضوع چه بوده! این مخاطب فقط دوست دارد یک راوی اول شخص را بیندازی توی داستان و هی برایش ورّاجی کنی و از شام دیشبش و دختر همسایه و مقایسه ی مارک گوچی با ورساچی و نحوه ی گشت و گذار و خرید در گلستان و چه و چه و چه بگویی.یا دو نفر را بگذاری گوشه ی یک آپارتمان و فقط یک مشت دیالوگ مثلا روشنفکری قطار کنی.تازه می فهمم که چرا فاجعه ای مثل "یوسف آباد خیابان سی و سوم" به چاپ هفتم می رسد و اثر درخشانی مثل "پرتره ی مرد نا تمام"نامکشوف می ماند.

البته همین مخاطب عزیز عاشق فیلم های کیارستمی و در بعد جهانی مرید و سینه چاک تارکوفسکی ست.همان کسی که ریتم کند را(بدون توجه به فرم و محتوای داستان و نیاز کار به چگونگی فضاسازی)عیب داستانی می داند.دائم از فیلم هایی دم می زند که اگر وسطش خوابت ببرد و دوباره بیدار بشوی می بینی فیلم هنوز تمام نشده و قصه عملا جلو نرفته.آن جاست که دو دستی بر فرق سر خودش می کوبد و البته باید برای هر چیزی بهایی هم داد دیگر.این مخاطب شعارش این است:"کیارستمی می بینم پس هستم" یعنی جزو افراد منورالفکر و سطح بالای کافه نشین سیگار به دست مملکت هستند که از قضا هیچ چی هم نیستند.

همه ی این ها را گفتم که به این برسم که داستان وضعیت خوبی ندارد چون مخاطب وضعیت خوبی ندارد.

2-در سال های اخیر بارها گزارش مسابقه ی تاریخی کاسیوس(محمد علی)کلی را از زبان افراد مختلف شنیده ام.چند باری از پدر،از راننده ی سرویس دوره ی دبستان،از پیرمردی در صف نان،از روایت سینمایی مایکل مان و خیلی های دیگر.پدر بزرگ یکی از دوستانم می گفت:من در طول عمرم تنها دو شب را بیدار ماندم،یکی شبی که نیل آرمسترانگ می خواست به روی ماه فرود بیاید و دیگری شبی که کلی با جو فریزر مسابقه داشت(البته این مسابقه نزدیک سحر به وقت ایران انجام شده)القصه،آن زمان هم که همه تلویزیون نداشتند،قهوه خانه ها تلویزیون داشتند و همه در ازای پرداخت مبلغی به قهوه خانه ها می رفتند و مسابقه را تماشا می کردند.در یکی از عکس های سیاه و سفید آن روز تهران دیدم که قهوه خانه ای پارچه زده بود:"در صورت پیروزی علی چای و قلیان مجانی خواهد بود".خب طبیعی بود که به خاطر مسلمان بودن کلی در ایران محبوبیت زیادی داشته باشد.قهوه خانه ها البته در گذشته کارکرد دیگری هم داشتند یعنی مامنی می شدند برای فرار از سرما!و صد البته با توجه به حضور جمع و شاهنامه خوانی و غیره محلی برای گذران وقت هم بوده.

جلسه ی گذشته ی کارگاه ادبیات ما اتفاق جالبی افتاد.در گرماگرم کار کارگاهی آقای عزیزی (به رسم شطرنجی کردن چهره ی متهمان در رسانه ی ملی و به اختصار نوشتن نامشان)به نام "م.پ" به قول فتحعلی اویسی در بدون شرح ناگهان از طاق افتاد و دنبال شخصی می گشت که البته در بین ما نبود و بعد در کمال ناباوری رو به همه ی ما فرمودند:"خب حالا اون نیست ولی ما اینجا می شینیم"(نقل به مضمون)البته ایشان به خیال خودشان می خواستند وقت را بیشتر از این نکشند و حداقل در اقدامی مدبرانه کمی از فضا استفاده کنند.و آن جا بود که یاد قهوه خانه های قبل انقلاب افتادم که محلی بود برای گذران وقت.درست است که همه ی این مطالب را به این طریق سرخوشانه دارم از زیر سبیل رد می کنم اما حقیقتا از اینکه کسی قداست کارگاهمان را این طور بشکند به شدت آزرده ام.

3-چند وقتی ست اقدام به دعوت دوستان برای بازدید از وبلاگ به گونه ای کمتر شده.مدتی بود هرکسی را که که از قضا با خیال باطلم فکر می کردم به هر حال رابطه ی احترام آمیزی هرچند به صورت کم و محدود و مقطعی وجود دارد دعوت می کردم به فلان مبارک هم تحویلمان نمی گرفت و یک کامنت برای ما نمی گذاشت که یعنی:حسین جان به احترام تو آمدیم.بعد در هر وبلاگی که می رفتی کامنت بگذاری می دیدی که خیلی هاشان قبل از تو آمده اند و با کلی طول و تفصیل و با مطلع Dear فلانی برای صاحب وبلاگ نظر گذاشته اند که از قضا این وبلاگ هایی که با استقبال عجیبی مواجه می شوند متعلق به دختران خوش برو روئی اند که خب،حقیقتا دوستان حق دارند وقت شریفشان را صرف بازدید از وبلاگ این حقیر نکنند چرا که دیگران چیزی دارند که طبیعتا من ندارم!

هر کسی مختار است هر طور دوست دارد در این فضای مجازی رفتار کند.دموکراسی یعنی همین و من هم منکرش نیستم.اما چند نصیحت دوستانه به این عزیزان دارم که امیدوارم در زندگی آینده شان به کار آید:

1-دخترها مانده ی یک تُن آهن هستند که اگر داشتی بُرد کرده ای.

2-اگر فاقد گزینه ی یک بودی باید زبان چرب و نرم و ذهن کلمه پردازی داشته باشی.که البته خیلی از عزیزان با این ادعا که شخصیتشان والاتر از این حرف هاست تظاهر می کنند زبانشان در مقعد مبارکشان است.

3-از همه مهمتر دوست من شما در ایران پهناور ممکن است کیلومترها با کیس مورد نظر فاصله داشته باشی،پس چه اصراری ست؟(یاد سفرم به اصفهان افتادم که دوستم به راننده ی تاکسی گفت اینجا وضعیت دختر چطوره؟که راننده هم بهش برخورد و گفت:مگه توُمشهد خودتون دختر قحطیه که اومدی اینجا؟)و اگر فقط با لاس زدن آن هم از نوع کامنتی ش فکر می کنی بخشی از غرایض و جودی ات را ارضا می کنی باید بگویم که واقعا بیماری!

پی نوشت:

یوسف آباد خیابان سی و سوم/سینا دادخواه/نشر چشمه

پرتره ی مرد نا تمام/امیرحسین یزدان بد/نشر چشمه

علی/ساخته ی مایکل مان بابازی ویل اسمیت/امریکا-2000

منوّرالفکر:معادل قدیمی روشنفکر که در سال 1318 فرهنگستان ادبیات فارسی آن را به روشنفکر تغییر داد.

/ 9 نظر / 7 بازدید
الهام میزبان

خوندم حرف زیاد هست مثل همیشه چی باید گفت؟ شاید یک روز مفصلا درباره همه اش حرف زدیم شاید هم یک روز چای برداشتیم و رفتیم جایی و درباره همه اش گریه کردیم

محمد دانشور

1 - "کیارستمی می بینم پس هستم" 2 - در شاعران" م. پ " زیاد است که البته نتوانستم کشف کنم کی رو میگی . 3 - احترام چیز خوبی ست . دوستی هم همینطور . به احترام دوستی هم همین طور .

عباس عبدی

آقای فلاح عزیز حالتان خوب است؟ می شناسید؟ امروز کامنت ها را مرور می کردم به نوشته مهرآمیز شما برخوردم ( برای بار چندم ) و فکر کردم احوالی بپرسم. نوشته تان را هم خواندم. خوب است که سرحال و گرم دیدم تان. سلامت باشید.

رایکا امیری فر

سلام حسین فلاح عزیز داستان نویس امروز کار سختی پیش رو داره که فریبکار نباشه، خیلی سخت کارگاه تون رو ندیده دوس دارم

لیلا لطفی

سلام بروزم با چهاپاره ای تازه... منتظر حضورتان[گل]

عباس عبدی

سلام. الان ایمیل من را دارید جناب فلاح. ممنونم که خواندید.