هذیان گویی های یک متهم

زندگی سگی

وقتی حق نداشته باشی برای زندگی ات تصمیم بگیری و همه چیزحتی نفس کشیدن به تو امر شود نتیجه چیزی بهتر از این نخواهد شد که خواهید خواند.

زندگی سگی ادامه ایست بر ترانه ی حکم که در همین وبلاگ مطالعه ش کردید

 *البته چند صباحی ست کلمه ی حاجی تکیه کلام همه ی جوانان مشهد شده.. و همه همدیگر رو به این عنوان صدا می کنند...تقریبا اسم دوستانم و دوستانم اسم منو با هم به فراموشی سپردیم از بس به هم گفتیم حاجی..این کلمه در مشهد از اپیدمی رد شده و به پاندمی رخت بربسته..اما مراد من در این کار فقط و فقط پدر خودم بود.

**خودم فکر می کنم کار هنوز کوتاهه...شاید یک بند بهش اضافه کردم.

زندگی سگی

می ترسم از اون سایه که هر شب

از پشت شیشه دست تکون میده

از هر کسی به مادرم میگه:

این بچه از یک چیزی ترسیده

 

بیزارم از این مردم حراف

از این زنای هرزه ی بیکار

فک(ر)می کنن بی عیب و بی نقصن

آینه نداره خونشون انگار

 

بیست و یه سالم شد ولی بازم

روزا رو به سرعت هدر میدم

من توی این خونه یه محکومم

کی گفته از اعدام ترسیدم!؟

 

میرم سراغ بوف کور شاید

جرئت کنم که تیغو بردارم

اما درست اون لحظه ی آخر

جا می زنم,می ترسم از کارم

 

میرم سراغ شیر گاز اما

حاجی باید از مکه برگردن

قبضو سر موعد ندادیمو

گازو همین دیروز قطع کردن

 

کارم شده روزو به شب بردن

حتی نمی دونم که چی می خوام

ساعت که خوابیده,منم خوابم

حتی نمی دونم چرا اینجام

 

بیست و یه سالم شد ولی بازم

هیچی نمی دونم از آیندم

افسار من تو دست تقدیره

تقویم دیواری رو هم کندم

 

حسین فلاح

...