در مسیر تندباد...

حسین فلاح

1393

هیچ دلم نمی خواهد اینجا تعطیل شود.هرچه قدر هم که بی مخاطب شده باشد و هرچه قدر فیسبوک من را از اینجا دور انداخته باشد.تمام سال هایی که با سرسختی عجیبی مقابل فیسبوک ایستادگی کردم،می توانستم چنین روزی را ببینم.که سرد و تنها و بی جان یک گوشه از این دنیای بی انتهای مجازی بیفتد.اما من رهایش نمی کنم و حالا بعد از ماه ها آمده ام تا با چند خطی باور کنم هنوز زنده است و دارمش.

92 سال خوبی بود.از خوبی ها و مزیت ها و اتفاقاتش چند خطی در فیسبوک نوشتم.گفته ام که دو تا از مهم های قابل عرضش یکی قبولی فوق لیسانس بود و دیگری چاپ کتاب اولم. برای عزیزانی که در مورد کتاب اطلاع رسانی می خواستند،اول از هرچیز شرمنده ام که نمی توانم با دست خودم تقدیمشان کنم چرا که چند تایی به عنوان هدیه ناشرم به  من داده و باقی نسخه ها پخش شده اند.در تهران که خبر دارم در اکثر کتاب فروشی های معتبر و شهر کتاب ها هست.در مشهد در چهارراه دکترا و کتابفروشی امام فعلا دیده شده.البته هم در سایت خود انتشارات به نگار و هم سایت های فروش کتاب آنلاین نظیر سایت شهر کتاب می توانید سفارش دهید.باید تشکر کنم از خانم ها آقایی و بهزادی و دیگر عزیزان نشر به نگار که به کتاب من اعتماد کردند و به بهترین شکل در انتشارش کمکم کردند.از آقای میلاد کامیابیان عزیز که با ویراستاری خودشون،به هرچه بهتر شدن کتاب یاری ام دادند.و همه ی عزیزانم که تک تک لحظه های نگارش و انتشار کنارم بودند.

در آخر هم تشکر ویژه ای باید بکنم از همه ی اونهایی که یک زمانی دوستشان بودیم و دوستمان بودند،و حد اقل در یکی دو سال ابتدای دوستی این وبلاگ و کلیه ی قابلیت های اطلاع رسانی ما در اختیارشان بود  و هر جا احساس کردیم دلشان توجه به چیزی،اثری یا مطلبی را می خواهد دریغ نکردیم و حمایت کردیم،اما حالا که کتاب ما چاپ شده ما رو حواله دادند به سمت چپی شان...عیبی هم ندارد،باقی ش بماند.

  
نویسنده : حسین فلاح ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱
تگ ها :

← صفحه بعد