در مسیر تندباد...

قطارها همیشه پیش از آنکه آمده باشند رفته اند...

نیمه شب داشتم با عزیزی تلفنی صحبت می کردم.داشتیم به خاطر یک سری اختلاف نظرها که طبیعتا تبدیل به کدورتی هم شده بود حرف می زدیم و بیشتر از اینکه به خود موضوع بپردازیم به قول مسئولین فدراسیون فوتبال"به ریشه ها می پرداختیم".راستش هروقت خاطره ای برایم تعریف می کند که مربوط به دوره ی قبل از آشنایی ماست، وقتی می پرسم:"کی این ماجرا اتفاق افتد؟" با طنز زیبا اما زیرکانه ای می گوید:"اون موقع تو هنوز به دنیا نیومده بودی".و طبیعی ست که منظورش تولد اصلی من در سال 67 نیست.هر وقت این جمله رو شنیدم دلم بدجوری گرفت.چون همیشه دوست داشتم اون موقع من  به دنیا اومده بودم و اون خاطره با من تجربه شده بود.برای همین بود که از مدت ها پیش من هر وقت به اصطلاح به ریشه ها پرداختیم،من عامل اصلی ناکارآمدی خودم رو بدشانسی،و دیر به دنیا آمدن اعلام کردم.نیمه شب هم که دوباره این موضوع مطرح شد و بیشتر از هر موقع دیگر باز شد من همین حرف رو زدم و البته یک لحظه حسی آمد سراغم که ناخودآگاه گفتم:"به قول سید مهدی موسوی:چقدر دیر رسیدم،زمان که زود ندارد".

راستش بعد از مکالمه فکر کردم که چقدر زندگی ام شبیه کسی شده که از قطار جا مانده و سعی دارد هر طور شده خودش را زودتر از قطار به اولین ایستگاه بین راه برساند و آن جا سوارش شود.اما هربار وقتی می رسد که قطار حرکت کرده.تو می خواهی به قطار برسی تا با کسی همسفر بشوی،اما به خاطر تعلل تو و جا ماندنت او همسفر بهتری پیدا کرده و وقتی بالاخره بعد از کش و قوس های فراوان شاید در یک قطار دیگر به یک مقصد بهتر کنار او می نشینی،آن همسفر قبلی دیدگاهش را نسبت به سفر عوض کرده و خُب....حق دارد البته که در این قطار رفتارش نسبت به قطار قبلی تغییر کرده باشد.

 

 

...