درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
آبان ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
لینک دوستان
بابک صحرایی
بنیاد ترانه
سعید کریمی
افشین مقدم
اهورا ایمان
استاد عبدالجبار کاکایی
وب سایت یغما گلرویی
محسن شیرالی
پیله های شیشه ای
وب سایت دکتر شاهکار بینش پژوه
بهاره مکرم
الناز(یلدا)اسفندفرد
مهدی...
پریا امینی
امیرحسین ضیاییان مفید
علی کمارجی
مسعود عباسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

کسی از نبود ما دلش تنگ نمی شود
دیدار به قیامت
حسین فلاح
بالاخره با تلاشهای بی وقفه ی علی کمارجی عزیز اولین به روز رسانی وبسایت بنیاد ترانه اول مرداد انجام شد...در این شماره تعدادی ترانه ی بسیار زیبا چند یادداشت از بزرگانی مثل اسفندیار منفردزاده گرفته تا جوانترها مثل خود علی عزیز و چهار مقاله گذاشته شده...من هم در این شماره از سایت مقاله ای دارم تحت عنوان تب بمانی نویسی...
از اونجایی که بخش نظرات سایت هنوز فعال نیست خوشحال میشم در مورد مقاله ی من در وبلاگ خودم نظراتتون رو بنویسید و اگه نکته ی خاصی در موردش هست بگید...از طریق لینکهای همین وبلاگ به بنیاد ترانه برید و از مطالب متنوعش استفاده کنید.
_____________________________________________________
این روزها در تب تو می سوزم و آن قدر حالم بد است که دائم هذیان می گویم... هذیان هایم را ترانه می کنم و با ترانه هایم خودم را شکنجه می دهم...
مازوخیسم
از پس_ واژه های بی مفهوم
یک غزل تا خودم فقط راهه
اختلاف من و خودم حتی
ربط نداره به دادگاه لاهه
هم خودم متهم به این جرمم
هم خودم شاکی ,از روی خنده
من خودم این کلاه نایکی رو
قاضی کردم برای پرونده
بس کن,اصلا محاکمه کشکه
این عدالت که چن ساله مرده
بازی_ حق گرفتنم ساده ست
هرکی قیصر شد این وسط برده
وقتی تو اون طرف رو با صد جور
تبصره - ماده می ندازی زندون
این نمیشه که نیمه ی شعبان
عفو مشروط شه و بیاد بیرون
حس_ گنگی تو گوش من میگه
پا بذارم خودم توی این راه
پاشنمو ور کشیدم این بارو
تیغ و تیزی تو دست و بسم الله
دشمن من برای جون دادن
آخر این ترانه پیدا شد
تیغمم این قلم شد و کاغذ
متهم هم خودم که رسوا شد
واقعا می خوام از خودآزاری
رد شم اما چرا نمی تونم؟!
تا اونی که می خوام نیاد پیشم
من همینی که هستم می مونم
6 خرداد 1388
...
از اواخر سال ٨٧ تا الان هیچ کار عاشقانه ای نسروده ام...گرچه هیچ وقت خودم رو ترانه سرا یا شاعر نمی دونستم و نه دنبال نامشم و نه نانش..من کسی ام که فقط با قلم و به زبان شعر دردو دل می کنم..حرفامو روی کاغذ می آرم که کمی سبک شم و این چند ساله ادبیات واقعا تونسته گوشه ای از تنهاییهامو پر کنه
به همین دلیل هستش که مصرع به مصرع کارهای من ترجمه ی لحظه لحظه ی زندگیمه...و غزل این پست هم از این قاعده مستثنی نیست و جزو معدود کارهایی ست که برای تک تک کلماتش دلیل دارم.
مدتی ست که تقریبا برام مسجل شده من به هرچی که واقعا می خوام و براش
له له هم می زنم نمی رسم..ولی درعوض آن چیز خودش را دو دستی تقدیم کسی می کند که نه زیاد تمایلی به داشتنش دارد نه لیاقتش رو...و این به عذاب الیمی برای من تبدیل شده.
با این پیش زمینه شاید کار رو با دید دیگه ای بخونید...............
مونولوگ
بیراهه ها مرا به تو انگار می کشند
تا کشف رویای تو هربار می کشند
نفرین به آن کسی که به رویا بسنده کرد
منت از این جماعت بیدار می کشند
اینجا قلم ننویسد مگر به اشتباه
از این خطوط بیهده بسیار می کشند
از دایره مگو,که اول و آخرش یکی ست
این سرنوشت ماست که به پرگار می کشند
هر روز و ماه و سال که به سرعت دوان شوند
تقویم ما به ورطه ی تکرار می کشند
آن مردمی که به من امان نامه می دهند
تاعاقبت مرا به سر_ دار می کشند
قلبم روی قول کسانی حساب کرد
کز حرفشان بند بندم آزار می کشند
نفرین به من که به آنان دلم خوش است
غافل از آنکه بین ما دیوار می کشند
حسین فلاح/25فروردین 88
...
تب بمانی نویسی
مقدمه:
متاسفانه درجوامعی که همواره با بحران تنبلی فکر و عدم مطالعه (آن هم باز به علت تنبلی و راحت طلبی)روبرو هستند تالیف جای خود را به تقلید می دهد.
یعنی مثلا یک قشر خاص اجتماعی عموما حاضر نیستند برای توفیق در فعالیتشان دست به ابداع و ابتکار بزنند..به عنوان نمونه در اقشار مختلف توجه کنید به صنایع غذایی که پس از تولید سس هزار جزیره توسط شرکت مهرام شرکت دلپذیر آن هم به سرعت نوردست به تولید این محصول حتی در بسته بندی مشابه نمود.
در بازار فرهنگ و هنر کشور می توان از خوانندگان محترمی یاد کرد که حتی به خودشان زحمت نمی دهندحنجره شان را به هوایی تازه عادت دهند و صدایی نو بسازند.گو اینکه خیلی از این عزیزان چند برابر وقت و انرژی صرف می کنند تا یک مقلد درجه ٣ باشند تا خواننده ای درجه ١(البته در شرایط آرمانی) جالب است که وقتی به آنها می گویی چرا از فلانی تقلید می کنی؟پاسخ میدهند:چقدر خوب که اگر تقلیدی هست از همین فلانی باشد و بعضی ها قدم را پیش تر می گذارند و می گویند: ١٠٠% حنجره ی خودم است و تقلیدی در کار نیست و فقط مشیت الهی بوده که ما ٢ تن صدایی مشابه داشته باشیم.که البته این موضوع بحث نیست پس از کنار آن می گذریم.
از آنجایی که لفظ "تالیف" همواره گرهی ناگسستنی با مکتوب دارد بنده هم بحث را بسط می دهم به یکی از مکتوبات یعنی:ترانه.....
پرده ی اول:
از زمانی که موسیقی پاپ در ایران جان دوباره گرفت اشخاص زیادی وارد شاخه های مختلف این هنر غنی شدند..که ترانه سرایان جوانی هم قدم به عرصه گذاشتندکه به دلیل نبود الگوی مناسبی از ترانه ی روز به سمت کارهای دهه ۵٠ متمایل شدند که سخنی بس بیهوده است اگر بخواهم از مثلث طلایی ترانه بگویم که متر و معیار ترانه ی آن روزها شدند.
هسته ی سخن نگارنده اینجا شکل می گیرد که مدتی ست خیل عظیم مشتاقان ترانه قدم در راه گذاشته اند و مشق ترانه می کنند که البته اینجانب نیز از این قاعده مستثنی نیستم.در بین این عزیزان افرادی هستند که با وجود سن و تجربه ی کم ترانه های استانداردی می نویسندکه تعداد این دوستان خوشبختانه کم هم نیست.اما عده ای هم هستند که دوست ندارند خود را از سیطره ی تاثیر پذیری هابیرون بکشند.در شروع کار هر جوانی در عرصه ی ترانه مرحله ای وجود دارد که همه باید از آن عبور کنند تا زبان مخصوص به خود را پیدا کنند.این مرحله شامل تاثیر پذیری از ترانه های محبوب ترانه سرای مورد علاقه ی شخص می شود اما به محض عبور از مرزی که من آنرا مرز استاندارد فنی می نامم باید به مرور این این تاثیر پذیری را کم کند.
در ابتدای جان گرفتن دوباره ی پاپ جوانان ترانه سرا شرو ع به سرودن کارهایی کردند مملو از ترکیبات و اصطلاحاتی که بیشتر فضای قبل از انقلاب و موسیقی آن زمان را تداعی می کردند تا پرداختن به موضوعات و استفاده از لحنی امروزی تر.
به هر حال تب این گونه نویسی بدجور واگیر بوده* و به سرعت به خیلی ها سرایت کرد.
بعضی حتی عینا ابیات اساتیدی چون جنتی عطایی و قنبری را شاید با پس و پیش کردن یکی دو واژه به کار می بردند...حتی من خودم سراغ دارم ترانه سرایی با وام گرفتن از فضا و حال و هوای یک ترانه ی موفق و حتی روی همان وزن اقدام به سرودن ترانه ای کرده.من نام این جریان را جنتی نویسی می گذارم. که متاسفانه با وجود فروکش کردن این نوع نوشتار در بین ترانه سرایان داخل هنوز بین عده ی اندکی هوادار دارد.
فرو کش بدان جهت که خود این اساتید در صحت کامل به سر می برند و مشغول سرودن کارهای آن چنان قدرتمندی هستند که تقریبا هیچ ترانه ای در این سیاق یارای در افتادن با این کارها را ندارد.البته فراموش نشود که این اساتید خود را مطابق شرایط زمان پیش می برند و به همان داشته های سی سال پیش کیه نکرده اند.
اما حالا که دیگر این تب در داخل کشور تبی مضموم است (منظور از تب همان سبک نوشتاری مورد نظر است) تکلیف مشتاقان تنبل ترانه چه می شود؟
این را داشته باشید تا بعد...
پرده ی دوم:
حدود چهار پنج سال پیش از تلویزیون سریالی پخش می شد به نام پیله های پرواز.این سریال یکی از سریال های به غایت ضعیف تلویزیون در سالهای اخیر بود اما من به رغم سختگیری ام در فیلم دیدن آن را تماشا کردم.
انگیزه ی من برای تماشای آن نه استاد مشایخی بود نه فیلمنامه ی به شدت ضعیفش و نه دیالوگ های مضحکش..بلکه فقط و فقط دیدن نام بهروز صفاریان که موزیسین مورد علاقه ام است به عنوان سازنده ی موسیقی تیتراژ پایانی مرا وادار می کرد به تماشای این سریال بنشینم.تا هفته ای یک بار صدای گرم لهراسبی را بر روی موزیک خوب صفاریان بشنوم.
زیایی این کار باعث شد برای اولین بار کنجکاو دانستن نام ترانه سرای یک اثر شوم و برای اولین بار با نام روزبه بمانی آشنا شدم.
به جرئت می توانم بگویم هم اکنون در میان ترانه سرایان داخل کشور تنها ٢ ترانه سرای صاحب سبک داریم که یکی یغما گلرویی و دیگری روزبه بمانی ست.
بمانی علاوه براینکه سوژه های نسبتا خوبی را برای تبدیل به ترانه انتخاب میکند با یک پرداخت قدرتمند به سمت تشکیل یک ترانه ی استخوان دار پیش می رود
یکی از شاخصه های ترانه هایش به نظر من ورودی های آنهاست.برای نمونه توجه کنید به بندهای ابتدایی ترانه های مثل ماه(به من چیزی بگو شاید/هنوزم فرصتی باشه...هنوزم بین ما شاید/یه حس تازه پیداشه)تبعیدی(نه رد میشی نه می مونی/تبت بدجور واگیره...منو با دست کی کشتی که پای هردومون گیره) این شروع خوب معمولا با حفظ یکنواختی و استحکام در پیکره ی اصلی اثر به سمت یک نتیجه گیری خوب در بیت آخر پیش می رود ..به پایان بندی ترانه ی هویت با توجه به موضوع فیلم توجه کنید(این آینه تو فکر شکستن نیت/باور نکن این صورت من نیست)
اما آنچه که بمانی را به عنوان جریان ساز ترین ترانه سرای سه چهار سال گذشته مطرح می کند شاخصه ی اصلی کارهایش است که به نوعی شاخصه ی اصلی خود ترانه است یعنی: سهل و ممتنع بودن.
بمانی هیچ سعی نمی کند خود را مصلوب صلیب تکلف کند...و نوشته هایش تا آنجا که من مطالعه شان کرده ام شبیه به نوشته های هیچ کس نیست.
در این بین که تب جنتی نویسی فروکش کرده همان سوال انتهایی پرده ی اول مطرح می شود: تکلیف مشتاقان تنبل ترانه چه می شود؟جواب خیلی ساده است: تب بمانی نویسی اپیدمی می شود.
امروز دیگر موزیسین ها زیاد به آثار متکلف توجهی نشان نمیدهند(توجه داشته باشید که تا چند سال قبل همین تکلف خودش امتیازی برای ترانه محسوب می شده) و جوان ترانه سرا برای جلب نظرها و به تبع آن ورود به عرصه ی حرفه ای ناچار به ساده نویسی روی می آورد اما برای فرار از سطحی نویسی نیازمند دو سه بند آن چنانی ست که همگان را به تحسین وادارد..اینجاست که کارهای بمانی تاثیر خود را نمایان میکنند.
وام گرفتن از فضای چند ترانه ی معروف تر بمانی و حتی استفاده از وزن همان ترانه همچون ترانه ی مثل ماه که من بیشترین تقلید را از آن دیده ام و استفاده از ورودی های خاص بمانی و حتی استفاده و تاکید بیش از حد از کلمات امضا دار او منجر به کپی های دسته چندمی می شود از ترانه های او.
استفاده ی مکرر از کلمات امضا دارش مثل احساس و آشوب در جاهای بعضا نامربوط باعث از بین رفتن تاثیر این کلمات شده اند.نگاهی به صفحه ی ترانه تا ترانه ی نشریه ی ترانه ی ماه در چند شماره اش گواهی بر این مدعاست.
اما چرا از کارهای شخصی مثل یغما گلرویی تقلید آن چنانی ای نمی شود؟؟ (البته او هم تاثیر خود را بر نوشته های جوانان گذاشته)من فکر می کنم با یک نگاه به مجموعه ی تصور کن جواب این سوال پیدا شود.یغما گلرویی به خاطر اندیشه ها و عقاید آزادی خواهانه و دغدغه های اجتماعی اش بیشتر به سمت کارهایی متمایل است که یا کلا تبدیل شدن آن به یک قطعه ی موسیقایی در موسیقی پاپ ایرا منتفی ست یا سیاق اجرایی خاصی می طلبد که از عهده ی سبکی مثل پاپ ممکن است برنیاید و اگرهم در پاپ جواب دهد افراد معدودی هستند که دست روی این ترانه ها برای خواندن می گذارند مثل رضا یزدانی و سیاوش قمیشی پس اگر جوان ترانه سرا به سمت این سیاق نوشتاری برود در واقع زمینه ی اجرای کارهاش را خودش از خودش گرفته.
نتیجه گیری:
در پایان می ماند این نکته که به صرف ورود تعداد زیادی از جوانان به عرصه ی ترانه مشکلات این گونه ی ادبی و هنری حل نخواهد شد.
نباید فقط به یک روزبه بمانی و یک یغما گلرویی به عنوان دو اندیشه ی مختلف در ترانه تکیه کرد.
هنگامی ترانه به عنوان یک گونه ی ادبی و هنری می تواند رسالت خود را در تمامی زمینه های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی انجام دهد که به ازای هر ترانه سرا یک اندیشه و نگاه وجود داشته باشد.گرچه این امری ست آرمانی اما حداقل در این زمینه سعی که می توانیم بکنیم.
پی نوشت:
*مصرعی از ترانه ی تبعیدی (تبت بدجور واگیره)
**در این مطلب از هیچ منبع یا ماخذی برداشت و یا الهام گرفته نشده وصرفا حاصل تفکرات نگارنده است پس تمامی مسوولیت آن به عهده ی اینجانب است.
...
وقتی حق نداشته باشی برای زندگی ات تصمیم بگیری و همه چیزحتی نفس کشیدن به تو امر شود نتیجه چیزی بهتر از این نخواهد شد که خواهید خواند.
زندگی سگی ادامه ایست بر ترانه ی حکم که در همین وبلاگ مطالعه ش کردید
*البته چند صباحی ست کلمه ی حاجی تکیه کلام همه ی جوانان مشهد شده.. و همه همدیگر رو به این عنوان صدا می کنند...تقریبا اسم دوستانم و دوستانم اسم منو با هم به فراموشی سپردیم از بس به هم گفتیم حاجی..این کلمه در مشهد از اپیدمی رد شده و به پاندمی رخت بربسته..اما مراد من در این کار فقط و فقط پدر خودم بود.
**خودم فکر می کنم کار هنوز کوتاهه...شاید یک بند بهش اضافه کردم.
زندگی سگی
می ترسم از اون سایه که هر شب
از پشت شیشه دست تکون میده
از هر کسی به مادرم میگه:
این بچه از یک چیزی ترسیده
بیزارم از این مردم حراف
از این زنای هرزه ی بیکار
فک(ر)می کنن بی عیب و بی نقصن
آینه نداره خونشون انگار
بیست و یه سالم شد ولی بازم
روزا رو به سرعت هدر میدم
من توی این خونه یه محکومم
کی گفته از اعدام ترسیدم!؟
میرم سراغ بوف کور شاید
جرئت کنم که تیغو بردارم
اما درست اون لحظه ی آخر
جا می زنم,می ترسم از کارم
میرم سراغ شیر گاز اما
حاجی باید از مکه برگردن
قبضو سر موعد ندادیمو
گازو همین دیروز قطع کردن
کارم شده روزو به شب بردن
حتی نمی دونم که چی می خوام
ساعت که خوابیده,منم خوابم
حتی نمی دونم چرا اینجام
بیست و یه سالم شد ولی بازم
هیچی نمی دونم از آیندم
افسار من تو دست تقدیره
تقویم دیواری رو هم کندم
حسین فلاح
...همه چیز از آنجا شروع می شود که تو از یک خواب بلند زمستانی بیدار می شوی و می فهمی دیگر متعلق به زمانه ات نیستی.(چیزی شبیه اصحاب کهف)
دوست داری رو بازی کنی اما دیگران لیاقت این کار تو را ندارند.و تو آدم نمی شوی و ادامه می دهی...ادامه می دهی وضربه می خوری...به قول قیصر: به هرکی گفتم نوکرتم با خنجر کوبید به این قلبم.
ولی تو هنوز به این اعتقادت ایمان داری و حاضر نیستی باورت را فدای مناسبات مضحک روزمره کنی.
جسارتا مطمئن باشید که هیچ جا از وزن خارج نشده...کافی ست ریتم کار در بیت اول دستتان بیاید و بر همان ریتم بخوانیدش...شرمنده از این گفتار ولی لازم بود
تقدیم به کسانی که حتی احساسات انسانی را هم به نرخ روز می خواهند:
نوستالژی
نه دیگه,دوره ی منم تمومه
وقتی تقلبو میگن زرنگی
شرط مهم زندگی همینه
برای داشته هات باید بجنگی
نه دیگه,راهی روبروی من نیس
خورده ته قصه ی من به بن بست
دنیا شلوغه نمیشه بفهمی
کی رفته,کی مونده و کی هنوز هست
کی مونده تا باورشو نگیرن
کی رفت و روی باورش پا گذاشت
هر کی که پابه پای من شد آخر
رفت و منو این طوری تنها گذاشت
هر کی شناخت دنیا رو موندنی شد
هر کی آدم بودنو فرض می کنه
رنگ به رنگ میشه و رنگ می بازه
وقتی که دنیا رنگ عوض می کنه
۶ اسفند 1387
----------------------------------------------------
با تلاش بی وقفه ی دوست عزیزم علی کمارجی نژاد وبلاگ بنیاد ترانه فعالیت خود را آغاز کرده...به هدف همدلی هرچه بیشتر ترانه سرایان.
لطفا در صورت تمایل به همکاری و دریافت رمز عبور و همچنین آگاهی از چگونگی فعالیتهای بنیاد ترانه در قسمت نظرات اعلام کنید.
...١.در این پست ترانه ندارم
٢.جشنواره تمام شد و ما هم از صدقه سری مسوولین عزیزمشهد برای چندمین سال به تماشای فیلمه نشستیم.
متاسفانه به فیلم استاد بیضایی نرسیدم...اما از فیلمهای دیگر "تردید" بی پولی" و "بیست" رو خیلی پسندیدم.شاید خوشترین خاطره ی من ایستادن یک ساعته در صف بلیت بی پولی بود و نشستن مردم روی زمین برای تماشای فیلمهای بی پولی و تردید و اخراجی ها٢
بازی شهاب حسینی در سوپراستار را ندیدم ولی با آن بازی محشری که رادان در تردید داشت فکر کردم برای بار سوم سیمرغ را برده.
----------------------------------------------------
گفته بودم در این پست از فیلمساز محبوبم دیوید فینچر به بهانه ی فیلم جدیدش خواهم نوشت...او کارگردان فیلم محبوبم نیز هست..یعنی فیلم هفت
فینچر متولد ١٩۶٣ است...وقتی ٨ ساله بود والدینش از هم جدا می شوند و در ١٠ سالگی از پدرش یک دوربین فیلمبرداری هدیه می گیرد.خودش می گوید در محله ی ما همه دوست داشتند فیلمساز شوند چرا که جرج لوکاس ٢ خیابان پایین تر از آنها زندگی می کرده و فراری داشته و همه ی بچه ها دوست داشتند فراری داشته باشند.
با دیدن فیلم امپراطوری دوباره ضربه می زند به طور جدی به این عرصه علاقه مند می شود و به ساخت تیزر های تبلیغاتی و کلیپ های تلویزیونی برای کوکا کولا و خیلی خواننده های مطرح مشغول می شود...در سال ١٩٩٣ ساخت فیلم بیگانه٣ به او سپرده می شود ولی فیلم برای فینچر موفقیتی به همراه ندارد و او نا امید به حرفه ی قدیمی اش باز می گردد...تا این که دو سال بعد فیلمنامه ای از اندرو کوین واکر به نام هفت در خانه ی فینچر را می کوبد.
فیلم هفت با حضور براد پیت و مورگان فریمن ساخته می شود و فینچر یک شبه ره صد ساله را می رود...فروش فیلم چیزی حدود ۴٠٠ میلیون دلار می شود و از فیلم به عنوان یک شاهکار یاد می شود.لازم به ذکر است که فیلمبرداری عالی با آن حرکات پیچیده و آن نورپردازی و رنگ بندی منحصر به فرد فیلم هفت کار مدیر فیلمبرداری ایرانی الاصل هالیوود داریوش خنجی است.
سال ١٩٩٧ فیلم بازی را با حضور مایکل داگلاس و شان پن می سازد که نشان می دهد موفقیت فینچر در هفت اتفاقی نبوده و موفقیت های بیشتری نصیب او می شود.
در سال ١٩٩٩ او یک شاهکار دیگر می سازد به نام باشگاه مشت زنی با حضور براد پیت که نشانه ی بلوغ فینچر در سبکش است...ولی فیلم خیلی زود به خاطر خشونت بیش از اندازه از پرده پایین کشیده می شود.
سال ٢٠٠٢ اتاق وحشت را کارگردانی می کند که آن فیلم درست است قدمی رو به جلو برایش نبود ولی فیلمی خوش ساخت و پرفروش بود.
در سال ٢٠٠۶ بار دیگر فینچر با رجوع به سبک خودش تریلر جذاب و تکان دهنده ی زودیاک را می سازد بر اساس یک پرونده ی واقعی.
و حالا در سال ٢٠٠٩ با فیلم ماجرای عجیب بنجامین باتن در اسکار حضور دارد با حضور براد پیت و کیت بلانچت در مورد پسری که پیر به دنیا می آید ولی هر چه زمان می گذرد جوان تر می شود.

دیوید فینچر سر صحنه ی فیلم هفت
...پیشنهاد میکنم فیلم -ماجرای عجیب بنجامین باتن- ساخته ی دیوید فینچر رو از دست ندین...بی برو برگرد با یک شاهکار دیگه از فینچر طرف میشین...من که از تماشای اون بی نهایت لذت بردم.به نظرم براد پیت بخت اول اسکار امساله.. فینچر خالق آثار برجسته ای مثل هفت(SE7EN)بازی(GAME)باشگاه مشت زنی(FIGHT CLUB)اتاق وحشت(PANIC ROOM)و زودیاک هستش...در پست بعدی از فینچر مطالب بیشتری خواهم نوشت.
___________________________________________________
اول قصد داشتم به مناسبت فرارسیدن امتحانات پایان ترم ترانه ای که در ١٢ بند و در وزن عددی گفته بودم رو بذارم به نام دیکتاتور بزرگ ولی منصرف شدم. بعد خواستم یک سکانس از یک فیلمنامه یا یک داستان کوتاه بذارم باز هم منصرف شدم.خواستم تا ٢۵ بهمن صبر کنم و ترانه ای بنام شب یلدا بذارم دیدم دیر میشه. حالا با ترانه ی تماشا برگشتم.
دیدم همه در مورد آلبوم هایی که امسال خوششون اومده صحبت کردند من هم یه مختصرنظری بدم...
هنوز معجزه ی خاموش رو گوش ندادم و خیلی بی تابی می کنم واسه شنیدنش
آلبوم امون بده رو هم به رغم تلاشهای زیادم پیدا نکردم و از اونجایی که فقط ارژینال باید خرید کرد صبر می کنم.
اما از بین آلبوم هایی که گوش کردم:
سعید شهروز خیلی خوب بود..۵ترانه ی روزبه بمانی دقیقا در امتداد هم و با یک فکر مشخص در یک مسیر حرکت می کردند.
قطعه ی دوم آلبوم سام اسدی (به عشق تو) هم خیلی خوب بود...ترانه ی فوق العاده ی اهورا ایمان و ملودی تاثیر گذار و تنظیم عالی بابک زرین دست به دست هم داده بودند که یکی از بهترین قطعات سال ٨٧ به گوش همه برسه.
١٢ قطعه ی آلبوم محسن چاوشی هم دقیقا بر اساس یک خط مشی ساخته شده بودند...شاید بتونم بگم تاثیر گذار ترین آلبومی که تا به حال گوش دادم و نمی تونم بین قطعاتش فرق بذارم همین یه شاخه نیلوفر بود.
ترانه های امیر ارجینی و حسین صفا خیلی ساده و روان و در اختیار ملودی بودند.
متاسفانه آلبوم فرزاد فرزین آن نشد که دو سال منتظرش بودم...فرزاد فرزین قدر صدایش را باید بیشتر از این بداند.
و آلبوم محسن یگانه که قطعات گناهی ندارم و نفسهای بی هدفش عالی بودند.
این بخشی از سلیقه ی موسیقایی من بود...خوشحال میشم شما هم در کامنتها بگید با کدام کارها بیشتر ارتباط برقرار کردید.
تماشا
چه خسته م از نگاه شب از این آیینه که اینجاست
تماشای من_ بی تو چه بی لذت,چه بی معناست
تو وقتی دوری از اینجا چراغ خونه خاموشه
ببین خورشیدمون حتی لباس سایه می پوشه
نمی خوام قسمتم باشی میون وهم و توی خواب
فقط یک لحظه با من باش فقط قلب منو دریاب
ببین اسم تو رج خورده روی هر لحظه ی خونه
واسه دیدار تو راهی جز این عکسا نمی مونه
تو حتی از پس_ مات_ یه عکس کهنه پیدایی
میون قاب گلخنده چقد میشی تماشایی
دلم از غصه می باره شبای بی تو سر کردن
چه سخته پیش عکساتو شبو بی تو سحر کردن
حسین فلاح
...راستش قصد نداشتم هر ماه بیش از یک پست بنویسم اما ماه عجیبی ست این ماه. خواستم روز عاشورا با کاری عاشورایی به روز کنم(با اینکه هنوز یک هفته نشده که ترانه ی حکم رو گذاشتم)دیدم که امروز اتفاقی افتاده که شاید بیانش سزاوارتر باشد حتی از بیان کلامی عاشورایی که این خود از عاشورا جدا نیست مگر نه اینکه کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا؟
بیش از یک هفته است که اسراییل دور جدیدی از حملات وحشیانه ی خود را در غزه آغاز کرده و زنان و کودکان بیگناه را به خاک و خون کشیده است.
همواره بر این عقیده بودم (وهستم):چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است...و این قدر بدبختی و بیچارگی در کشور خودمان هست که اگر بتوانیم گوشه ای از آن را درست کنیم هنر کرده ایم و آباد کردن فلسطین و عراق پیشکشمان......
اما واقعا نمی توان در مقابل کشته شدن انسانها سکوت کرد حالا هر که می خواهند باشند.
ترانه ی فریاد حاصل همین روزهاست و تمرینی ست برای به موقع نوشتن..
پس ایراداتی دامن گیرش شده که هیچ اثری خالی از اشکال نیست.
****در بند دوم حرف "د" ساکن می گیرد.
فکر کنم بند سوم شباهت مختصری با یک بند ترانه ی یکی از دوستان (علی کمارجی) پیدا کرده که هیچ عمدی در کار نبود...واژه هایی مثل رگباروگریه و دیوار و جسد در این گونه کارها کاربرد زیادی دارند و هیچ ما به ازای دیگری برایشان نیست.
فریاد
نه رنگی و نه آوایی,فقط تصویر یک فریاد
قلم خشکیده رو کاغذ,تمام واژه ها بر باد
جهان غرق سکوته-نه! زده خودشو به خواب انگار
یه سمتو گریه پر کرده,یه سمتو لشکر رگبار
جنون می رقصه رو آوار,جسد می ریزه از دیوار
به حکم تیر و نارنجک,سر انسانیت رو دار
یه زیتون غرق خاک و خون,جدا از شاخه افتاده
تن کوچه پر از ترکش,ولی خالی شده جاده
یه کودک مونده بی آغوش,توی این شهر بی لبخند
ترانه هدیه ی ما بود,به مادر های بی فرزند
که شاید بغض این دردو,بتونه وا کنه آواز
بدون شب میرسه آخر,به فصل روشن آغاز
حسین فلاح
...سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر,درها بسته,سرما در گریبان
دستها پنهان,نفسها ابر,دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده,سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
----------------------------------------------------
مادادایو نام آخرین فیلم کوروساوا برگرفته شده از یک بازی قایم موشک قدیمی ژاپنی است که معمولا این بازی را در جشنهایی برای یکی از افراد مسن اجرا می کنند که دیگر آخر خط زندگی است...به این صورت که فرشته ی مرگ می پرسد: MO ii Kay؟(حاضری یا نه؟) و فرد پاسخ می دهد:?Mada da yo(هنوز نه)...اینقدر این سوال پرسیده می شود تا شخص به ناچار قبول می کند و می گوید:Mada da chi(راضی نیستم اما حاضرم)
اما من راضیم ولی نمی دانم تکلیف این همه آرزوهای بزرگ چه می شود؟ شاید به خاطر همین آرزوهاست که راضیم..آرزوهایی که چند قدم تا تحققشان مانده بود ولی خود خواهی های پدرم مانع از رسیدن من به آنها شد.
کاری که آماده کرده ام در حقیقت درون خود من است...اصلا خود من ترانه شده ام....با این کار خواستم ساعتهای پایانی عمر یک محکوم به مرگ را به تصویر بکشم...خودم رو به تصویر کشیدم.
این کار کمی قدیمی است...ممکن است در سطح پایینی نسبت به کارهای دیگرم قرار داشته باشد...ولی چون فقط قصدم این بود که با این کار حرف دلم رو به گوش دیگران برسونم از شاخ و برگ دادن های بی مورد پرهیز کردم و در کمال سادگی نوشتمش.
با تشکر فراوان از خانم اسفندفرد به خاطر عکسهایی که در اختیار من گذاشتند و این عکس عجیب من رو جذب کرد.

حکم
یه بارونی روی دوشم,یه دستبندم به دستامه
جلوم راهی به تاریکی,آره-حکم من اعدامه
چقد سخته برام حتی,همین چن لحظه ی آخر
می خوام راحت شم از دنیا,از این زندون درد آور
دیگه ترسی ندارم از طناب دار و از مردن
گلای دلخوشی من به دست سایه پژمردن
امید من دیگه مرده,شدم دردآشنای درد
چرا که چکمه ی نفرین,من و آیندمو له کرد
مث زیبایی دنیا,تو چشم بچه ای معلول
چقد مردن قشنگه از,نگاه سرد این سلول
سه - چار تا میله ی زنگی,شدن پلکای بارونی ش
نمی ذاره تلف شم من,توی آوار ویرونی ش
نمی دونم که تقدیرم,کجای شب ورق خورده
چرا من باید از هرجا ,بشم محکوم و سرخورده
چرا از من نمی پرسن,چیه جرم و گناه من؟
غیابی حکممو دادن,اینم اون عدلی که میگن
حسین فلاح
...اول می خواستم داستان تولد این ترانه رو برای شما عزیزان بنویسم.اما بعد دیدم که ترانه خودش گویای همه چیز هست و خود شما حتما با خوندنش متوجه خواهید شد که چه اتفاقی باعث نوشتن این ترانه شده.
گل لاله
گل لاله تورو کم دارم امشب
کنارم بودی توو این لحظه ای کاش
ببین نزدیکه بغضم تا شکستن
پناه گریه های اولم باش
هنوز آغوش گرم و خلوت تو
واسه من امن ترین جای جهانه
تموم لحظه هایی که تو نیستی
یه حسی گمشده توی زمانه
گل لاله بگو وقتی که نیستی
چطور از بند این پاییز رها شم؟
تو وقتی که تو گلدونم نباشی
منم می خوام تو این دنیا نباشم
بده چشماتو تو رویام بکارم
که کوچت خوابو از چشمای من برد
گل سرخی که جا موند از نگاهت
میون فصل سرد خونه پژمرد
بذار از پهنه ی دستای پاکت
واسه بارون یه چتر نو بسازم
به من فرصت بده چون که نمی خوام
دوباره آخرین لحظه ببازم
می خوام باور کنم نیستی تو اما
هنوز چشماتو تو آینه می بینم
گل من آرزوی آخر اینه
فقط یک لحظه پیش تو بشینم
حسین فلاح
...این روزها خیلی کم می نویسم.احساس می کنم آن اتفاقی که باید برایم نمی افتد.
مطالعه می کنم,موسیقی خوب گوش می دهم و به همنشینی بیشتر با دیگران می پردازم اما نمی دانم چه کار کنم که دوباره فکرم به کار بیفتد.حقیقتا بعد از فال قهوه که شهریور نوشتم از کارهای دیگرم راضی نیستم...برای همین است که به کم نویسی رو آورده ام و تا یک بیت اول از همه خودم را راضی نکند از آن استفاده نمی کنم...تازگی ها هر ترانه ام روزها یا حتی هفته ها طول می کشد تا تمام شود...به هر حال در این زمینه راهنمایی ام کنید خیلی ممنون می شوم.
غیر از این مشکلات دیگری هم برایم پیش آمده که خیلی عذابم می دهد...با تصادفی که امشب کردم و به نوعی زدم ماشین حاج آقا رو(من پدرم رو حاج آقا صدا می کنم)درب و داغون کردم کلکسیون بد شانسی های اخیرم کامل شد.
بگذریم....ترانه ی دیگری دارم در موضوع و زمینه ی مورد علاقه ام که همین چند لحظه پیش کامل شد...لطفا هم در مورد ترانه با نظراتتون راهنمایی ام کنید هم در مورد مطلبی که گفتم...یک تشکر هم می خواستم از همه ی شما عزیزان بکنم که هیچ وقت تنهام نذاشتید به خصوص از یکی دو عزیزی که همیشه به من لطف داشتند و تعارف رو کنار گذاشتندو در کمال فروتنی جهت بهبود کارم راهنمایی ام کردند تشکری مخصوص از خانم اسفندفرد و آقای موسوی میرکلایی
پلاک
شب از اول به ویرونی بنا شد
ولی با رفتن ماه و ستاره
نمی دونس تن عریون این خاک
باید خونبارشو طاقت بیاره
نخون از لحظه هایی که نموندن
هنوز این مرثیه تو گوشمونه
ترانه تا ترانه,جمله-جمله
همه سرخ و پر از آتیش و خونه
ببین گم شد صدای بمب و موشک
تو ریتم هق هق یک مادر پیر
چرا که دیده تو تابوت بچه ش
فقط مونده پلاکی روی زنجیر
نگا کن تیکه تیکه از جوونی
که دستاشو به خاکش هدیه داده
که پاهاشو گذاشت تا پر بگیره
که بی سر مونده رو آوار جاده
همون دستا که از دنیا بریدن
یا اون پایی که هم آغوش مینه
نذاشتن گرد پوتینای دشمن
یه لحظه روی خاک من بشینه
ببین گم شد صدای بمب و موشک
تو ریتم هق هق یک مادر پیر
چرا که دیده تو تابوت بچه ش
فقط مونده پلاکی روی زنجیر
حسین فلاح
...